وانهاده
دیوان های حافظ٬ سعدی٬ عطار٬ مولانا٬ قرآن٬مفاتیح الجنان و نهج البلاغه و یا کتاب های صادق هدایت٬فروغ فرخزاد٬ شاملو و فریدون مشیری٬ و تازه خیلی بیشتر از اینها کتاب های قورباغه ات را قورت بده و چه کسی پنیر مرا برداشت و کتاب های روان شناسی و کریشنا مورتی و عکس چه گوارا و کتاب هایی در این زمینه٬غرفه های نمایشگاه کتاب رو پر کرده . سال هاست که همین طوره. مدام با خودم فکر می کنم چرا تعداد این کتاب ها اینقدر زیاده؟ مگه ما چند تا دیوان حافظ می خوایم که هر سال همه ی انتشارات چاپ جدیدی می دن بیرون؟ به خدا من که سه چهار سال پیش قورباغه م رو قورت دادم!فکر کنم شما هم همین طور. چرا هنوز این کتاب با تیراژ بالا توی همه ی انتشاراتی ها هست؟ اون وقت کتاب هایی که لازم داریم نیست؟
چطور می شه دو نوع کتاب٬ در دو سطح متفاوت از نظر کیفی به یک اندازه طالب داشته باشد؟ نمی شه گفت دیوان های شاعرای برجسته ی قدیم و معاصر کشورمون با کتاب های چه کسی پنیر مرا… در یک سطح اند که دارند همزمان و به یک نوع ارائه می شن. بیچاره سعدی و مولانا و هدایت و فروغ که همنشین این کتاب ها شده اند! من معنی این سطحی ارائه کردن ها رو می دونم.
این یه ترسه که همیشه می خوام ازش فرار کنم:
اگه یه جایی توی یه کوچه ی تنگ و تاریک یا یه جای پرت٬ یه مردی به من نزدیک بشه٬ من باید چی کار کنم؟
اینجور موقع ها همیشه زبونم لال می شه. درست مثل وقت هایی که تو خواب دلت می خواد جیغ بزنی٬ اما نمی تونی.
بعضی از دوستام می گن از گاز خردل استفاده کن! از این اشک آورها. بعضی ها میگن ما تو کیفمون چاقو داریم. اما من کاری که می کنم همیشه فراره. تا حالا خوش شانس بودم اما بالاخره چی؟

امروز صبح فیلمی از مهوش شیخ الاسلامی دیدم که تو صحنه هایی از اون یه عده از آدم ها دور هم جمع شده بودن و دو تا سگ بد بخت وحشی رو انداخته بودن به جون هم. سگ ها اینقدر با هم می جنگیدن تا کاملن همدیگرو تیکه تیکه و خونین و مالین می کردن.
عصر همین امروز٬ فیلم اعتراض کیمیایی رو دیدم. تا حالا ندیده بودم. بماند که چه فیلمی بود و چه... توی این فیلم هم یک همچین صحنه ای داشت. با این فرق که اینجا در ایران بود و با خروس های جنگی ولی سگها در افغانستان بودن. ایران و افغانستان ندارد٬ همه ی اون آدمها از تیکه تیکه شدن این حیونن ها لذت می بردن. ازدیدن خون و خشونت. حالا ایرانی باشه٬ افغانی باشه یا آمریکایی. نمی تونم تصور کنم که چرا آدم ها از این رفتار خوش شون میاد و استقبال می کنن. مثلن این مسابقه های کشتی کج. یا مسابقه گاوبازی. حالم ازشون بهم می خوره. خیلی چیپ ان.
همیشه از آدم هایی که حیوون ها- گاهی هم آدم ها- رو به جون هم می نداختن و از دعوای اونا لذت می بردن بدم می اومده. بماند که خودمون هم بعضی وقتا همین طوری به جون هم می افتیم.
به نظر من بلوغ جنسی و بلوغ شخصیتی٬ دو عامل مهم و معیار باارزش برای آدم هاییه که تصمیم به ازدواج می گیرن. شاید خیلی ها فکر کنن که بلوغ جنسی یک چیز طبیعیه که برای همه اتفاق می افته. اما اگر کمی عمیق تر به این مسئله نگاه کنیم٬ نه تنها بلوغ شخصیتی به دست آوردنیه٬ بلکه بلوغ جنسی هم دقیقا همون طوره.
متاسفانه توی کشور ما این طور فکر می کنن که همین که دختری به سن 13-14 سالگی و پسری به سن 18-19 سالگی برسه٬ مناسب برای ازدواجه. زهی خیال باطل! آدم توی این سن و سال حتی نمی دونه خودش کیه؟ چه برسه به اینکه بخواد خونواده تشکیل بده! مخصوصن توی ایران و تو جامعه ی ما که آدمها با اولین آدمی که باهاش آشنا می شن و لمس اش می کنن٬ ازدواج می کنن! این روزها خبرهای ازدواج آدم های زیادی رو می شنوم که تو این سن و سال هستن. به نظر من این یعنی یه ازدواج نا بالغ. اکثر والدین با ازدواج بچه هاشون موافق ان. ازدواج کردن برای دخترها٬ یک امتیاز محسوب می شه و هر کسی بتونه امتیازه بیشتری رو کسب کنه – یعنی شوهر پک وپولدارتری رو تور کنه- آدم موفق تری به حساب میاد.
نمی فهمم چرا همه فکر می کنن که ازدواج "زودهنگام" به نفع جامعه ست؟ دانشگاه برنامه ی ازدواج های دانشجویی تشکیل می ده و دولت با وام های خودش حمایت می کنه. مردم هم که از این حمایت ها خوشحال هستند. در حالی که ظاهرا این همه آدم که تو دادگاه ها برای طلاق اقدام می کنن و همیشه ی خدا با هم جنجال دارن٬ همون کسایی ان که زود ازدواج کرده بودن و به بلوغ ذهنی نرسیده بودن.
از اون بدتر اینه که همین آدم های نابالغ خیلی سریع بچه دار هم می شن و مسئول تربیت یک انسان!!!!
ما انقدر همه چیز رو ساده و سهل می گیریم که هیچ وقت پیشرفت نمی کنیم.
پ.ن.1 خانم احمدنیا گفتن می خوان یه چیزی در مورد ازدواج بنویسن. منتظرم تا نظرشون رو بدونم.
پ.ن.2 کتاب دیالکتیک تنهایی متنیه از اکتاویو پاز که خشایار دیهیمی ترجمه کرده. خیلی جدید نیست. مال چند سال پیشه ولی اگه نخوندین پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش. نکات جالبی در مورد عشق داره که فوق العاده س.

1. ساعت روی میز9 را نشان می دهد٬ ساعت روی دیوار 11 را. نمی دانم کدام شان درست اند و کدام نادرست. نشسته ام پشت میز تحریرم. روی میز را پر کرده ام از کاغذ های چک نویس. کتاب های توی کتاب خانه انگار خوابند. نوشتن گزارش ام را شروع کرده ام. باز هم مثل هر شب دارد باران می آید. این روز های بارانی هوای اتاقم را عوض کرده. کاکتوس ام دیگر گل نمی دهد. موهای آشفته ام را محکم روی سرم می بندم. روی کاغذ کوچکی که بغل دستم است نوشته ام: دارم می نویسم مریم. به خاطر تو. باید بنویسم. به خاطر تو.
2. هیچ وقت آرزوی مرگ پدرم را نکردم. شاید چون او هیچ وقت قصد کشتن من را نکرد. اما مریم انگار...بارها این را به من گفته که اگر الان پدرم زنده بود من توی گور بودم. عاشق درس اش است.دانشجو است. مجبور شده برای درس خواندن و آمدن به دانشگاه بجنگد. او جنگ را انتخاب کرده و انگار جنگ هم او را. تعریف اش از زندگی جنگیدن است: باید جنگید تا به دست آورد. ساعت دقیقا 12 است. سعی می کنم به
3. باران آنقدر تند شده است که صدایش نمی گذارد سر جایم بنشینم. از پشت پنجره هیچ چیز پیدا نیست. باران تنهای تنهاست. وحشتناک می بارد. یک لحظه فکر کردم اگر آن شب هم باران نمی آمد حالا مریم سوخته بود و شاید هم مرده. پدرش نفت را ریخته بود رویش و کبریت را کشیده. نمی توانم خودم را جای او تصور کنم. عقربه ساعت 10 را نشان می دهد. هنوز وقت هست.
4. خودش می گوید دوست ندارد برگردد به روستایش. نگاه مردم به او مثل نگاه به یک فاحشه است. آنها نمی توانند تصور کنند مریم تک و تنها در شهر چه کار می کند. اشک های مریم خیلی راحت جاری می شد اما حالا نه. سخت تر شده . امیدوار است. به ساعت که نگاه می کنم 1 بعد از نیمه شب است. نفهمیدم٬ چه زود گذشت!
5. دست هایم از نوشتن خسته شده. کاغذها همین طور روی هم تلنبار. از دست این ساعت ها هم خسته شده ام. یکی 2 است یکی 4. بلند می شوم و هر دو را می کنم 10. من به وقت بیشتری احتیاج دارم به نوشتن. یکی از ساعت ها از جایش تکان نخورده. آن یکی 12 است اما. هیچ وقت این موقع صبح ساعت 12 نبوده. چشم هایم به دو چوب کبریت احتیاج دارد.

فدریکو فلینی زنده است. ده سال از مرگ او می گذرد، ولی قیلم های او همچنان در چرخه ی نمایش های تلویزبونی کانال های معتبر به حیات خود ادامه می دهند و همیشه فیلم های جدیدی هست که ما را یاد او بیندازد. از فیلمسازانی که آشکارا وارث او به حساب می آیند می توان به تئو آنگلوپولوس، نیکیتا میخالکوف، امیر کاستاریکا و البته جوزپه تورناتوره اشاره کرد.( البته مالنا چنان شبح کم مایه و عامه پسند آمارکورد است که آدم وسوسه می شود اسم تورناتوره را از لیست این بزرگان خط بزند). و کیست که از فلینی تاثیر نگرفته باشد؟ فیلم های او چنان بدیع، ملموس، زیبا و پر از سرخوش و انبوهی به ظاهر متناقض اند که گذر زمان را به چالش می خوانند؛ گویی این فیلم ها نمایشگر جهانی ست که موازی با جهان ما وجود دارد و آدم هایش بدون مرگ را به حیات خود ادامه می دهند( چیزی شبیه رز ارغوانی قاهره)
شماره 8 مجله هفت - مجید اسلامی
حدود چهل سال از ساخت فیلم هشت و نیم فلینی می گذرد اما از آنجایی که یکی از تاثیر گذارترین فیلم های تاریخ سینماست هنوز هم اسمش جزو فیلم های برتر دنیاست. و در نظر خواهی ده سالانه ی مجله ی سایت اند سواند سال 2002 فیلم و کارگردانش در دو لیست منتقدان و کارگردانان بین ده فیلم اول هستند.
اینکه فیلم منتخب کارگردان هاست یعنی عوام پسند نیست. یک فیلم هنری که شاید بشود صفت سهل ممتنع را برایش انتخاب کرد. وقتی برای بار اول این فیلم را نگاه می کنی شاید کمی احساس سر در گمی کنی اما برای بار دوم از سر در گم شدن خودت خنده ات می گیرد. باید خودت را رها کنی و بسپاری به جریان فیلم تا سلسله اتفاقات فیلم تورا با خودش همراه کند. فیلم داستان مرد فیلم سازی است که تحت فشار های اطراف خود نمی تواند فیلم مورد نظرش را از آب در بیاورد و مدام در رویا و زمان حال در حرکت است. روایت فیلم رفتن و برگشتن در رویا و فلاش بک های مختلف است که در ادبیات به آن جریان سیال ذهن می گوییم. فلینی توانسته این تکنیک را در فیلم - که کار بسیار سخت تری نسبت به داستان به نظر می رسد- با موفقیت اجرا کند. از نظر بصری هم این فیلم در سطح بالایی قرار می گیرد. صحنه هایی که مثل عکس در دهن بیننده نقش می بنند.
هشت و نیم یکی از بهترین فیلم هایی بود که دیدم. اگر این فیلم را دیده اید حتما نگاهی به شماره 8 مجله هفت انداخته اید. چند ترجمه ی خوب در نقد هشت و نیم گذاشته است.
شنیده ام تئاتر مرگ ابریشم آتیلا پسیانی کار جالب و خاصی ست. یکشنبه شب می بینمش احتمالن. حتمن راجع بهش می نویسم. عکس ها ش که خیلی جالب بود. هرشب ساعت ۸ توی کارگاه نمایش می ره روی صحنه.
انتهای آب می نشینی لب استخر. همهمه ی شادی و آب. قطرات شیشه ای آب روی پوست تیره ات. به انگشتان کشیده نگاه می کنی.کاش می توانستی سیگاری دود کنی. انگشتها خم در کف دستها. نگاه می کنی. حالا دیگر خالی ست. هیچ چیزی در برش نگرفته. باید بروی. انگار چیزی انتظارت را می کشد. بدن کشیده ات آماده رفتن. تصمیم ات را گرفته ای. 3،2،1، شیرجه. آب می شکافد، حرکت آهسته، زمان هم. چند دقیقه بعد روی آبی. آهسته برمی گردی به پشت روی آب. پاها آرام و منظم بالا و پایین می شود. چشم ها خیره به سقف. خودت را حس نمی کنی. چه سبک شده ای. سنگینی همیشگی ات را از دست داد ه ای. بدن انگار بدون وزن. تصمیم ات را گرفته ای برای رفتن. چه خوب که بدنت را حس نمی کنی. تنها خودت هستی. یک مفهوم خیره به سقف. بی هیچ واهمه زده ای به آب.

یک چیزی انگار نشسته توی راه گلوم. نمی تونم نفس بکشم. نه، احساس خفگی نیست. بغض است. یک بغضی که نمی دانم از کجا آمده. یک غم بزرگ شاید. این روزها که مدام هم از تلویزیون صدای گریه و زاری پخش می شود، دلم می خواد بنشینم و یک دل سیر گریه کنم. یک دل سیر به حال خودم و همه. به حال این ...
این روزها زود دلم می شکند. زود ناراحت می شوم. هی به همه چیز گیر می دهم بی خود. هی بهانه می گیرم برای ... . دلم میخواهد بزنم زیر همه چیز. دلم یک سفر تنهایی می خواهد. دلم یک عالمه تنهایی می خواهد. این روزها لوس شده ام خیلی. باید یک فکری بکنم به حال خودم. گریه ام نمی گیرد. همین طور بغض مانده توی گلویم . کافیه بهم بگویند بالای چشمم ابروست.
*نه
هیچ وقت از راه نمی رسد. این چیزی که من می خواهم هیچ وقت از راه نمی رسد. این روزی که من به آن فکرمی کنم هیچ وقت نمی آید. آن روزی که من می گویم بهترین روز دنیاست. بهترین و دوست داشتنی ترین. روز آگاهی روز دارایی.
چیزهای زیادی به ذهنم رسید برای روز کودک. اما هیچ کدام را ننوشتم. کار من احساسات نیست. تمام چیزهایی که نوشتم به درد آخر شب می خورد که تنها بخوانم و شاید هم گریه کنم. اما بی فایده است. نباید افسوس خورد که چرا اینقدر بی توجه ایم به نیازها؟ چرا اینقدر دل سنگیم؟ افسوس !
هیچ کدام مان دل سنگ نیستیم. از ناآگاهی است اگر بچه را برای قرانی پول زیر ماشین می کنیم، برای نمایش. از ناآگاهی است اگر بچه را شکنجه می کنیم. اگردرس خواندن اش برایمان مهم نیست. اگر زندگی کردن اش برای مان بی اهمیت. نمی شود برای این آدم ها از حقوق کودک حرف زد. نمی شود گفت حقوق بشر چون می گوید گرسنه ام. باید تلاش کرد برای سیری. باید تلاش کرد برای آگاهی. آگاهی ای که ارزان به دست نمی آید.

برای اطلاع:
امروز و فردا در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران سمیناری برگزار می شود تحت عنوان حقوق کودک. کا رخوبی از آب در آمده است. روز اول اش که خوب بود. تا فردا.
تمام آدم های توی این گزارش آدم هایی هستند که اغلب آدما باهاشون سرکار ندارن، شاید توی خیابون ببینن شون اما هیچ وقت توی خونه هاشون نرفتن و با افکارشون کم آشنا هستن. چیزی که می خوام الان راجع بهش حرف بزنم اینه که این آدم ها، خیلی از زندگی ای که دارن قانع اند. مدام خدا رو شکر گزارن و این رو تکرار می کنن که ما هر چی داریم از خداست. مطمئنا نمی شه گفت که همه ی این آدم ها مومن سرسخت و خدادوست هستن و این قناعت شون رو از ایمان شون دارن. چون می گن از هر دری که فقر وارد بشه ، ایمون از اون در بیرون می ره. اما چه چیز باعث می شه که این آدم ها اینقدر قانع باشن و کم بخوان. همین که داشته باشن و سیر بشن براشون کافیه. همیشه فکر می کنم چه طور این آدم ها اینقدر صبر دارن و تحمل و زود نمی زنن زیر همه چیز. چرا آمارخودکشی تو ثروتمند ها بیشتر از فقیر هاست. کمتر آدم های فقیر خودکشی می کنن.

امیل دورکیم تو کتاب خود کشی خودش یه تحلیلی میاره که خیلی جالبه و بسیار درست به نظر من. دورکیم می گه فراوانی اقتصادی امیال بشری رو بر می انگیزونه و با خودش خطر بی هنجاری رو به همراه میاره. بی هنجاری یعنی هیچ الگو و هنجاری برای آدم باقی نمونه که ازش پیروی کنه.می گه این فراوانی ما رو فریب می ده تا باور کنیم که به خودمون وابسته ایم، در حالی که فقر ما رو در برابر خودکشی محافظت می کنه. دورکیم می گه از اونجایی که تحقق امیال انسان بستگی به منابعی داره که در دسترسش قرار داره، بی نوایان، که منابع محدودتری در اختیار دارن، کمتر دچار بی هنجاری می شن." هر چه شخص کمتر داشته باشد، کمتر نیز وسوسه می شود که دامنه ی نیاز هایش را به گونه ای نا محدود گسترش دهد"
آدم های بدبخت حتی از داشتن آرزوهای بزرگ هم محرومن. حتی به ذهنشون نمی رسه بیشتر بخوان. فقر اجازه نمی ده از حد نیازهای اولیه ان بالاتر بری. نیازهای ثانویه برای کشوری مثل ما معنا نداره. یه مسئله ای که همیشه بهش فکر می کنم اینه که ما توی کشورمون چطور از دموکراسی حرف می زنیم. در حالی که فکر نون هنوز از ذهن آدمامون پاک نشده.
من نفهمیدم.....که بالاترین آمار خودکشی رو داره،- به خاطر به قول دورکیم فراوانی اقتصادی – جامعه ی خوبیه یا ما که به خاطر فقر آمار خودکشی پایینی داریم؟ من نفهمیدم بالاخره فقر خوبه یا ثروت؟ خودکشی خوبه یا زندگی ؟
*بدتر از همه اینه که تو تئاتر یه آدمی نشسته باشه جلوت که یه مویی داشته باشه دو برابر قدش و انقدر وزوزی باشه که یک حجم وسیعی رو اشغال کنه و تو مجبور باشی برای دیدن صحنه هی نیم خیز شی. به نظرم باید قبل از ورود به سالن به علاوه ی " لطفن موبایتون رو خاموش کنین" این رو هم اضافه کنن" لطفن با موی اصلاح کرده وارد شوید".
امشب تئاتر" ماه در آب" رو دیدم. کار محمد یعقوبی. کار بدی نبود. به دیدنش می ارزید.متن جالبی داشت. و دیالوگ هایی که آدم رو به فکر فرو می برد. اما بیشتر از کار " ایکاروس و ددالوس" که چند وقت پیش دیدم، ازش خوشم نیومد. به نظرم عیبش این بود که هیچ تحرکی توش نبود. یه تصویر زیبا به تصاویر ذهنم اضافه شد.تصویر یه زن و یه مرد که رو به روی هم ایستادن و تا نیمه توی آبن. مرد داره به ماه تو آسمون نگاه می کنه و زن به عکس ماه توی آب. به نظرم فوق العاده بود. این یکی از تابلوهای نقاشی آی سودا، بازیگرنقش اصلیه. آی سودا یعنی ماه در آب. و حتما پشت این اسم و این تفسیر یه افسانه ای خوابیده که من ازش خبر ندارم و توی تئاتر هم حرفی ازش زده نمی شه. مضمون اصلی" ماه در آب "به مسئله ی جالبی اشاره می کرد. یا حداقل باید بگم برای من جالب بود. اینکه چرا آدم ها باهم ازدواج می کنن؟ از زبون آروین که مرد جوان مجردیه و سالهاست که با زن های زیادی بوده اما با هیچ کدوم ازدواج نکرده، دیالوگ جالبی رو در مورد ازدواج می شنویم.آروین در جواب خواهرش که ازش می پرسه اگه توی رابطه ات با دخترها خیلی راحت بودی – یعنی داشتن روابط جنسی آزاد- هیچ وقت ازدواج می کردی؟ می گه: نه، به نظر من ازدواج اختراع زن هاست. چون اون ها علاقه مند به تک همسری هستن و از این نگرانن که مردشون از زن های دیگه ای خوشش بیاد، ازدواج رو اختراع کردند تااون ها رو پایبند کنن. خواهرش آی سودا در جوابش می گه: ولی به نظر من ازدواج رو مردها اختراع کردن تا مطمئن باشن که بچه ای که به دنیا میارن مال خودشونه.
به هر حال چه ازدواج اختراع زن ها باشد چه مردها، من فکرمی کنم خیلی مسئله ی پیچیده ایه. هر بار کلی مسئله ی جدید پیدا می کنم که روابط رو پیچیده تر می کنه. من فکر می کنم هیچ وقت دو تا آدم نمی تونن برای همیشه با هم زندگی کنن. مخصوصن با شیوه ی تفکر و طرز برخورد ما ایرانی ها با این مسئله. با فرهنگی که هر چقدرهم که ما مدرن شیم ، باز در ما هست و رسوب کرده. با فرهنگی که معنی عشق و زندگی مشترک دراون یعنی حس مالکیت طرفین به هم.
یک دیالوگ جالب دیگه ای هم داشت. اینکه بعضی از آدم ها هیچ وقت نباید ازدواج کنن. به نظرم جمله ی عالی ایه. بعضی از آدم ها هیچ وقت نمی تونن به یک چیز تا آخر عمر پایبند باشن و به نظر من هم نباید ازدواج کنند.
* دو تکنیک توی این کار وجود داشت که به نظرم خیلی شبیه تکنیک های سینما بود. و کار را جالب کرده بود. یکی پلان های مختلف که با خاموش و روشن شدن نور صحنه ایجاد شده بود. گاهی حتی بدون اینکه صحنه هیچ تغییری داشته باشد و یا بازیگران جایشان را عوض کنند. و یکی گفتگوهای درونی اشخاص بود به این صورت که صدای کسی را که داشت حرف می زد نمی شنیدیم و تنها لب می زد و در عوض صدای کسی را که به ظاهر حرف نمی زد می شنویم. نه از بلند گو بلکه از زبان خودش. و این تکنیک در کل کار به کار رفته بود.
در این رابطه:
*یک سوءال کلی برام ایجاد شده. آدم باید توی زندگیش چیزهای مقدس داشته باشه یا نه؟
خبر دار شدم یکی از دوستام دیروز مادرش رو از دست داده. نمی دونم چی بگم. طبق عرف می گم: تسلیت می گم محمد جواد.
مادر هم یکی از آن چیزهای مقدس است. که از دست دادنش طاقت فرساست.
*بعد از کلی صحبت در مورد آدم های عجیب و غریبی که فکر می کنند نیروهای ویژه ای دارند و یا یک نیروی ویژه ای در اون ها حلول می کنه، م-م ما رو دعوت کرد که امسال بعد از امتحان کنکور- فکر کنم اسفند بشه- همه با هم بریم خونشون تو سنندج، تا این آدم ها رو از نزدیک ببینیم. من عکس آدم هایی رو که لامپ می خورند و یا چاقو می کنند تو یه جایی از بدنشون و بدون خون ریزی بیرون می کشن، دیدم، اما فکر کنم از نزدیک خیلی هیجان انگیز باشه. آرش می گه این که کاری نداره ،خب اگر منم یه ساعت سرم رو بچرخونم ،وقتی بلند شم می تونمچاقو فرو کنم تو تنم و نفهمم . نمی دونم والله! پس جریان این نیروهای ویژه چی می شه؟!
به یه چیزی دقت کردید؟ اینکه چقدر جدیدن ها اطرافمون آدم هایی رو می بینیم که به این نیروهای ویژه معتقدند. یعنی آدم هایی که همه ی کائنات رو تحت تاثیراین نیروها می بینن. همه ی اتفاق ها رو با این نیروها توجیه می کنند. و خدا رو هم یه نیرو می دونن. این طوری دیگه این سئوال ایجاد نمی شه که خدا چیه و کیه؟ اطرافمون پر از نیروهای مثبت و منفیه، که حتمن حتمن روی ما که گیرنده ی این نیروها و انرژی ها هستیم تاثیر می ذارن. به نظرم همه کسایی که به نظرشون خدا پرستی به اون معنایی که عامه قبول دارن، خیلی املیه، می رن سراغ یه همچین تفکراتی، یعنی یه مرحله می رن جلو. افکار قدیمی خودشون رو می ریزن دور.اما بایداون افکار رو یه جوری توجیه کرد یا نه؟ توجیه وجود روح، خدا، اون دنیا، و اصلا زندگی. الان این جور آدم ها خیلی زیاد شدن. شاید چون اون افکار قدیمی لو رفته و دیگه نمی شه پذیرفتشون. دیدین چقدر مسافرت به هند زیاد شده!دیدین تو کتاب فروشی ها چقدر از این کتاب های این طوری زیاد شده! خودمم هم چند تاش رو کادو گرفتم.
به نظر کنت بنیانگذار جامعه شناسی، این مرحله، مرحله ی دوم پیشرفته،کنت می گه: هر یک از ماها در کودکی یک مومن دو آتشه و در بلوغ یک مابعدااطبیعه گرا ی انتقادی و در بزرگسالی یک فیلسوف طبیعی هستیم. به نظرم این سه مرحله که کنت برای ِپیشرفت در نظر می گیره خیلی جالبه. بعضی ها همیشه تو کودکی می مونن، بعضی ها ار بلوغ گذر نمی کنن و بعضی ها به اون مرحله ی سوم می رسن. این رو فکر نکنم دیگه کنت گفته باشه. اما نتیجه همین میشه دیگه.
اما مرحله ی چهارم چی؟!! نمی شه که انسان همین جا بمونه. و حرکت نکنه.حتما هست و من خبر ندارم.
- جانم!
- می گم...هر چقدرم خانم آقاها رو از هم جدا کنن دیگه تو خواب که نمی تونن. تو فکرمون!
- چرا مامان می تونن.
*بدترین نوع مردن اینه که :
دوستات دعوتت کنن به یه مهمونی. بعد حسابی بهت بدن بخوری. خوش بگذرونی. بعد سر یه شوخی بی مزه و کاملا شهرستانی، دست وپاهات رو ببندن. و تمام ورودی و خروجی های بدنت رو هم مسدود کنن، و تو هم در حالت انفجار شاشی به سر ببری، اون وقت تو رو ببندن به صندلی و برن. و تو اول یکی یکی تمام روده هات از زور فشار پاره بشه و خودت هم صداشون رو بشنوی، و به ترتیب تمام اعضا و جوارح بدنت پاره و منفجر بشن و در نهایت توبعد از چند ساعت، خیلی راحت بمیری.
خیلی خفت باره، نه؟
*چشمات انگار یک چیزی رو می خواد بگه. انگار یک دنیا تجربه پشتش خوابیده. اولین بار که دیدمت فکر کردم تو حتما کلی مطالعات فلسفی داشتی. اصلا چشمات این رو می گفت و حرفات. یه آدم سی و شش ساله چه طور می تونه این همه تجربه کسب کرده باشه؟ واین همه به زندگیش مسلط باشه؟
بعد که فهمیدم سه سال فاحشگی کردی تا خرج خودت و دو تا بچه ت رو در بیاری، جواب سئوال هام رو گرفتم. گفتی حدودن هزار و پونصد تا مرد شماره تلفن ات رو داشتن؟! آها. نه همین طوری می پرسم.
* به یک کارگرساده نیازمندم.
برای گردگیری خانه ی دلم