تبليغاتX
وانهاده

وانهاده

3

 

 

گاهی یک سیگار کشیدن مشترک می تواند آدم ها را به هم نزدیک کند. انگار سیگار اعتماد می آورد. وقتی دو نفری از جمع جدا می شوید و می روید  توی حیاط خلوت یا تراسی٬ جایی و چند پک می زنید٬ فکر می کنی آدمی که روبه رویت ایستاده خیلی شبیه تو است. حداقل اینکه او هم مثل تو دوست دارد چند دقیقه از جمع جدا شود و سیگاری بکشد . نگاه اش به تو این اعتماد را می دهد که با او احساس صمیمیت کنی. آه که چقدرحرف های خصوصی زدن لذت بخش است! نمی دانی چقدر دوست دارم لحظه هایی را که آدم ها به هم نزدیک می شوند و کشف می کنند که چقدر شبیه هم اند.

پ.ن:

این عکس حس من از امروز است. باران- سیگار- صمیمیت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/07ساعت 10 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

2

 

سقفی می خواهم زیر این آسمان بزرگ

 برای اینکه درد هایم را دفن کنم

حتا متری از این زمین سبز هم برای من نیست

که خودم باشم و خودم

سقفی و زمینی و یک پنجره که خیلی هم دلگیر نشود.

 

منظره اش هر چه می خواهد باشد

فرقی نمی کند

جایی که تو هستی

هیچ وقت دلگیر نیست

فرقی نمی کند

هرچه باشد

 در آن زمان

 من همه چیز را زیبا دیده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/04ساعت 5 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

1

 

چقدر مهمه آدم توی تمام کارهاش یه عشقی باشه. یعنی وقتی داری یه کاری انجام می دی با جون و دل انجام بدی. حتا کارهایی رو که مجبوری انجام بدی. اینطوری هم زجر نمی کشی که د اری کاری رو که دوست نداری انجام می دی و هم آخرش یک چیزی عایدت می شه.  وای که چقدر گذراندن این درس های عمومی تاریخ اسلام و انقلاب ایران و درس هایی از قرآن برایم سخت است. هر کاری می کنم نمی تونم با عشق بخونمشون. اگر یکی از اونارو یک بار درست و حسابی خونده بودم و یاد گرفته بودم حالا لازم نبود دوباره وقت بذارم.

 

کلی استرس دارم. فردا 2 تا امتحان سخت دارم و سه شنبه هم یکی دیگه. سومی رو چند ترم پیش افتادم. با  8. تازه هنوز هیچ آماده نشدم برای مکه رفتن. خرید هام رو نکردم و یک هفته بیشتر وقت نیست. از همه بد تر اینکه تا قبل از سفر باید گزارشم رو به زنان تحویل بدم. یعنی من می تونم در عرض یک هفته؟ لباس هم باید بدم خیاط بدوزه برام. آخرش هیچ کدوم رو درست و حسابی انجام نمی دم. باید آرامشم رو به دست بیارم. دلم هم حسابی برای رفیق شفبقم تنگ شده. این روزها به برکت امتحان ها نمی رسیم هم رو ببینیم. دلم لک زده که توی بغلم فشارش بدم.  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/03ساعت 7 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

خیلی وقت است ذهنم را به خودش مشغول کرده:

"انسان و سمبل هایش"

من دارم می روم مکه. هفته ی بعد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/03ساعت 11 قبل از ظهر  توسط وانهاده 

برای فریدای عزیزم

 

می خوابی روی تختت/ جنین وار/ چشم هایت را می بندی/ غمگینی/ رفته ای به تماشای آب های سپید/ می نشینم کنارت/ حتی به من نگاه نمی کنی/ پشت کرده ای به من/ فاصله ای به اندازه ی دوار چین بین مان است/ تو فکرمی کنی./ من امادلم می خواهد در آغوشت بکشم/ بچسبانمت به خودم/ از تو دور نیستم/ حتی چشم هایت را باز نمی کنی تا قطره های لرزان دلم را ببینی که ذوب شده و به خاطر احساس تنهاییت آمده روی گونه هام/ می گویم: فکر کن من دیوار. با من حرف بزن!/ می گویی حرفی نداری/ رنجی از این بیشتر نیست برایم/ نمی توانم تنهاییت را پر کنم/ عزیز زیبای من/ فریدا کالوی قشنگم/ اینقدر اشک من را در نیاور/ کاش معنای آغوش من را می فهمیدی/ کاش می فهمیدی گرمایی هست که می توانی سردی ات  را با آن قسمت کنی/ عزیز ترینم/ شک می کنم به بودنم/ کاش رها می شدی و من را در آغوش می گرفتی/ کاش دوستم داشتی/ کاش اینقدر دلخور نبودی از همه/ از من/ فریدای قشنگم/ نشکن!/ وقتی این طور غمین و سنگینی انگار تمام بچه های یتیم ام/ انگار تنها ترین ام/ انگار ...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/22ساعت 11 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

اعضای بدنم را اهدا کرده ام. برای پس از مرگم. از طریق سایت اهدای عضو . کارت اش هم چند روز دیگر می آید در خانه. یک کارت سمبولیک برای اینکه همیشه همراهم باشد تا در صورت مرگ مغزی بیمارستان جایز به برداشتن اعضای بدنم باشد. معمولن آدم دوست دارد که این طور کار هایش را به هیچ کس نگوید اما در مورد این کار فرق می کند اولن اگر نگویم کی می داند که بعد از مرگم این کار را بکند. دومن مثل یک تبلبغات می ماند به نظرم. فکر می کنم خیلی از آدم ها به اعضای بدن ما نیاز داشته باشند.

مادرم مخالفت کرد و برادرم. از همان اعتقادات مذهبی بی منطق٬ که هر کس باید روز قیامت اعضای بدن خودش را با خودش داشته باشد. من نمی فهمم وقتی در این دنیا کسی می تواند با اعضای بدن از کار افتاده ی ما به زندگی برگردد  چرا ما باید آنها را زیر خاک دفن کنیم؟

نمی دانستم نظر علما در این مورد چی ست؟ مردم که فکر می کنند مراجع مخالف این امرند. به خاطر همین از این کار امتناع می کنند.

 وقتی سرچ کردم تو خود سایت هم نظر مراجع نیامده بود. فقط یک جمله از امام که شاید آدم های مذهبی را راضی کند. اگر نگویند هر کس مرجع تقلید خودش را دارد.

جالب اینجاست که اگر خانواده ی من به این امر راضی نباشند وصیت من اجرا نمی شود!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/21ساعت 5 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

پروردگارا! ما را پناه بده از عقل ناقص!

این خبر رو که خوندم مخم سوت کشید. تا چند وقته دیگه تاکسی های هوایی تهران پارس- آزادی راه اندازی میشه! انقدر مسخره س که آدم نمی تونه باور کنه. بالگرد های مسافر بری!!! اونم تو تهران! چه شود! آخه مگه ما چه گناهی کردیم که اینطوری باید تاوانش رو پس بدیم؟ خدایا چرا ما رو گیر قوم تاتار انداختی؟ آخه دیگه با این وضع٬ تهران قابل زندگیه؟! همین یه صدای بالگرد رو  تو آسمون تهران کم داشتیم. جالبه که مدیرعامل شرکت " تاکسی بی سیم تهران " در این مورد گفته : کشورهایی مانند آلمان ؛ انگلیس و کانادا تجربه استفاده از تاکسی های هوایی را داشته اند و الگوی اصلی این امر در تهران از کشور آلمان و با تطبیق بر فرهنگ اسلامی و ایرانی گرفته شده است. خدا رو شکر که با فرهنگ اسلامی تطبیق داده شده. تازه فکر نکنید این یه خبر بی خوده که اجرا نمی شده. ما خیلی در زمینه های مختلف توانایی داریم و چیزی هم از آلمان کم نداریم؟ جناب مدیر عامل گفتن:

این شرکت 100 در صد مراحل ثبت خود را در سال 83 طی کرده و از این لحاظ بدون مشکل است .

خدا به داد ما برسه.

واقعا ما تو کشورهای دیگه بالگرد مسافر بری داریم؟ یکی اینو به من بگه؟

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/21ساعت 2 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 دیوان های حافظ٬ سعدی٬ عطار٬ مولانا٬ قرآن٬مفاتیح الجنان و نهج البلاغه و یا کتاب های صادق هدایت٬فروغ فرخزاد٬ شاملو و فریدون مشیری٬  و تازه خیلی بیشتر از اینها کتاب های قورباغه ات را قورت بده و چه کسی پنیر مرا برداشت و کتاب های روان شناسی و کریشنا مورتی و عکس چه گوارا و کتاب هایی در این زمینه٬غرفه های نمایشگاه کتاب رو پر کرده . سال هاست که همین طوره. مدام با خودم فکر می کنم چرا تعداد این کتاب ها اینقدر زیاده؟ مگه ما چند تا دیوان حافظ می خوایم که هر سال همه ی انتشارات چاپ جدیدی می دن بیرون؟ به خدا من که سه چهار سال پیش قورباغه م رو قورت دادم!فکر کنم شما هم همین طور. چرا هنوز این کتاب با تیراژ بالا توی همه ی انتشاراتی ها هست؟ اون وقت کتاب هایی که لازم داریم نیست؟

چطور می شه دو نوع کتاب٬ در دو سطح متفاوت از نظر کیفی به یک اندازه طالب داشته باشد؟ نمی شه گفت دیوان های شاعرای  برجسته ی قدیم و معاصر کشورمون با کتاب های چه کسی پنیر مرا… در یک سطح اند که دارند همزمان و به یک نوع ارائه می شن. بیچاره سعدی و  مولانا و هدایت و فروغ  که همنشین این کتاب ها شده اند! من معنی این سطحی ارائه کردن ها رو می دونم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/21ساعت 0 قبل از ظهر  توسط وانهاده  | 

این یه ترسه که همیشه می خوام ازش فرار کنم:

اگه یه جایی توی یه کوچه ی تنگ و تاریک یا یه جای پرت٬ یه مردی به من نزدیک بشه٬ من باید چی کار کنم؟

اینجور موقع ها همیشه زبونم لال می شه. درست مثل وقت هایی که تو خواب دلت می خواد جیغ بزنی٬ اما نمی تونی.

بعضی از دوستام می گن از گاز خردل استفاده کن! از این اشک آورها. بعضی ها میگن ما تو کیفمون چاقو داریم. اما من کاری که می کنم همیشه فراره. تا حالا خوش شانس بودم اما بالاخره چی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/19ساعت 10 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

امروز صبح فیلمی از مهوش شیخ الاسلامی دیدم که تو صحنه هایی از اون یه عده  از آدم ها دور هم جمع شده بودن و دو تا سگ بد بخت وحشی رو انداخته بودن به جون هم. سگ ها اینقدر با هم می جنگیدن تا کاملن همدیگرو تیکه تیکه و خونین و مالین می کردن.

عصر همین امروز٬ فیلم اعتراض کیمیایی رو دیدم. تا حالا ندیده بودم. بماند که چه فیلمی بود و چه... توی این فیلم هم یک همچین صحنه ای داشت. با این فرق که اینجا در ایران بود و با خروس های جنگی  ولی سگها در افغانستان بودن. ایران و افغانستان ندارد٬ همه ی اون آدمها از تیکه تیکه شدن این حیونن ها لذت می بردن. ازدیدن خون و خشونت. حالا ایرانی باشه٬ افغانی باشه یا آمریکایی. نمی تونم تصور کنم که چرا آدم ها از این رفتار خوش شون میاد و استقبال می کنن. مثلن این مسابقه های کشتی کج. یا مسابقه گاوبازی. حالم ازشون بهم می خوره. خیلی چیپ ان.

همیشه از آدم هایی که حیوون ها- گاهی هم آدم ها- رو به جون هم می نداختن و از دعوای اونا لذت می بردن بدم می اومده. بماند که خودمون هم بعضی وقتا همین طوری به جون هم می افتیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/18ساعت 0 قبل از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

 به نظر من بلوغ جنسی و بلوغ شخصیتی٬ دو عامل مهم و معیار باارزش برای آدم هاییه که تصمیم به ازدواج می گیرن. شاید خیلی ها فکر کنن که بلوغ جنسی یک چیز طبیعیه که برای همه اتفاق می افته. اما اگر کمی عمیق تر به این مسئله نگاه کنیم٬ نه تنها بلوغ شخصیتی به دست آوردنیه٬ بلکه بلوغ جنسی هم دقیقا همون طوره.

متاسفانه توی کشور ما این طور فکر می کنن که همین که دختری به سن 13-14 سالگی و پسری به سن 18-19 سالگی برسه٬ مناسب برای ازدواجه. زهی خیال باطل! آدم توی این سن و سال حتی نمی دونه خودش کیه؟ چه برسه به اینکه بخواد خونواده تشکیل بده! مخصوصن توی ایران و تو جامعه ی ما که آدمها با اولین آدمی که باهاش آشنا می شن و لمس اش می کنن٬ ازدواج می کنن! این روزها خبرهای ازدواج آدم های زیادی رو می شنوم که  تو این سن و سال هستن. به نظر من این یعنی یه ازدواج نا بالغ. اکثر والدین با ازدواج بچه هاشون موافق ان. ازدواج کردن برای دخترها٬ یک امتیاز محسوب می شه و  هر کسی بتونه امتیازه بیشتری رو کسب کنه – یعنی شوهر پک وپولدارتری رو تور کنه- آدم موفق تری به حساب میاد.

نمی فهمم چرا همه فکر می کنن که ازدواج "زودهنگام" به نفع جامعه ست؟ دانشگاه برنامه ی ازدواج های دانشجویی تشکیل می ده و  دولت با وام های خودش حمایت می کنه. مردم هم که از این حمایت ها خوشحال هستند. در حالی که ظاهرا این همه آدم که تو دادگاه ها برای طلاق اقدام می کنن و همیشه ی خدا با هم جنجال دارن٬ همون کسایی ان که زود ازدواج کرده بودن و به بلوغ ذهنی نرسیده بودن.

از اون بدتر اینه که همین آدم های نابالغ خیلی سریع بچه دار هم می شن و مسئول تربیت یک انسان!!!!

ما انقدر همه چیز رو ساده و سهل می گیریم  که هیچ وقت پیشرفت نمی کنیم.

 

پ.ن.1 خانم احمدنیا گفتن می خوان یه چیزی در مورد ازدواج بنویسن. منتظرم تا نظرشون رو بدونم.

پ.ن.2 کتاب دیالکتیک تنهایی متنیه از اکتاویو پاز که خشایار دیهیمی ترجمه کرده. خیلی جدید نیست. مال چند سال پیشه ولی اگه نخوندین پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش. نکات جالبی در مورد عشق داره که فوق العاده س.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/14ساعت 5 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

 

1. ساعت روی میز9 را نشان می دهد٬ ساعت روی دیوار 11 را. نمی دانم کدام شان درست اند و کدام نادرست. نشسته ام پشت میز تحریرم. روی میز را پر کرده ام از کاغذ های چک نویس. کتاب های توی کتاب خانه انگار خوابند. نوشتن گزارش ام را شروع کرده ام. باز هم مثل هر شب دارد باران می آید. این روز های بارانی هوای اتاقم را عوض کرده. کاکتوس ام دیگر گل نمی دهد. موهای آشفته ام را محکم روی سرم می بندم. روی کاغذ کوچکی که بغل دستم است نوشته ام: دارم می نویسم مریم. به خاطر تو. باید بنویسم. به خاطر تو.

2. هیچ وقت آرزوی مرگ پدرم را نکردم. شاید چون او هیچ وقت قصد کشتن من را نکرد. اما مریم انگار...بارها این را به من گفته که اگر الان پدرم زنده بود من توی گور بودم. عاشق درس اش است.دانشجو است. مجبور شده برای درس خواندن و آمدن به دانشگاه بجنگد. او جنگ را انتخاب کرده و انگار جنگ هم او را. تعریف اش از زندگی جنگیدن است: باید جنگید تا به دست آورد. ساعت دقیقا 12 است. سعی می کنم به

 آن یکی نگاه نکنم.

3. باران آنقدر تند شده است که صدایش نمی گذارد سر جایم بنشینم. از پشت پنجره هیچ چیز پیدا نیست. باران تنهای تنهاست. وحشتناک می بارد. یک لحظه فکر کردم اگر آن شب هم باران نمی آمد حالا مریم سوخته بود و شاید هم مرده. پدرش نفت را ریخته بود رویش و کبریت را کشیده. نمی توانم خودم را جای او تصور کنم. عقربه ساعت 10 را نشان می دهد. هنوز وقت هست.

4. خودش می گوید دوست ندارد برگردد به روستایش. نگاه مردم به او مثل نگاه به یک فاحشه است. آنها نمی توانند تصور کنند مریم تک و تنها در شهر چه کار می کند. اشک های مریم خیلی راحت جاری می شد اما حالا نه. سخت تر شده . امیدوار است. به ساعت که نگاه می کنم 1 بعد از نیمه شب است. نفهمیدم٬ چه زود گذشت!

5. دست هایم از نوشتن خسته شده. کاغذها همین طور روی هم تلنبار. از دست این ساعت ها هم خسته شده ام. یکی 2 است یکی 4. بلند می شوم و هر دو را می کنم 10. من به وقت بیشتری احتیاج دارم به نوشتن. یکی از ساعت ها از جایش تکان نخورده. آن یکی 12 است اما. هیچ وقت این موقع صبح ساعت 12 نبوده. چشم هایم به دو چوب کبریت احتیاج دارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/13ساعت 7 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

 درباره  فیلم هشت و نیم فلینی

فدریکو فلینی زنده است. ده سال از مرگ او می گذرد، ولی قیلم های او همچنان در چرخه ی نمایش های تلویزبونی کانال های معتبر به حیات خود ادامه می دهند و همیشه فیلم های جدیدی هست که ما را یاد او بیندازد. از فیلمسازانی که آشکارا وارث او به حساب می آیند می توان به تئو آنگلوپولوس، نیکیتا میخالکوف، امیر کاستاریکا و البته جوزپه تورناتوره اشاره کرد.( البته مالنا چنان شبح کم مایه و عامه پسند آمارکورد است که آدم وسوسه می شود اسم  تورناتوره را از لیست این بزرگان خط بزند). و کیست که از فلینی تاثیر نگرفته باشد؟ فیلم های او چنان بدیع، ملموس، زیبا و پر از سرخوش و انبوهی به ظاهر متناقض اند که گذر زمان را به چالش می خوانند؛ گویی این فیلم ها نمایشگر جهانی ست که موازی با جهان ما وجود دارد و آدم هایش بدون مرگ را به حیات خود ادامه می دهند( چیزی شبیه رز ارغوانی قاهره)

                                                                                     شماره 8 مجله هفت - مجید اسلامی

 

حدود چهل سال از ساخت فیلم هشت و نیم فلینی می گذرد اما از آنجایی که یکی از تاثیر گذارترین فیلم های تاریخ سینماست هنوز هم اسمش  جزو فیلم های برتر دنیاست. و در نظر خواهی   ده سالانه ی  مجله ی  سایت اند سواند سال 2002 فیلم و کارگردانش در دو لیست منتقدان و کارگردانان بین ده فیلم اول هستند.

اینکه فیلم منتخب کارگردان هاست یعنی عوام پسند نیست. یک فیلم هنری که  شاید بشود صفت سهل ممتنع را برایش انتخاب کرد. وقتی برای بار اول این فیلم را نگاه می کنی شاید کمی احساس سر در گمی کنی اما برای بار دوم از سر در گم شدن خودت خنده ات می گیرد. باید خودت را رها کنی و بسپاری به جریان فیلم تا سلسله اتفاقات فیلم تورا با خودش همراه کند. فیلم داستان مرد فیلم سازی است که تحت فشار های اطراف خود نمی تواند فیلم  مورد نظرش را از آب در بیاورد و مدام در رویا و زمان حال در حرکت است. روایت فیلم رفتن و برگشتن در رویا و فلاش بک های مختلف است که در ادبیات به آن جریان سیال ذهن می گوییم. فلینی توانسته این تکنیک را در فیلم - که کار بسیار سخت تری نسبت به داستان به نظر می رسد- با موفقیت  اجرا کند. از نظر بصری هم این فیلم در سطح بالایی قرار می گیرد. صحنه هایی که مثل عکس در دهن بیننده نقش می بنند.

هشت و نیم یکی از بهترین فیلم هایی بود که دیدم. اگر این فیلم را دیده اید حتما نگاهی به شماره 8 مجله هفت انداخته اید. چند ترجمه ی خوب در نقد هشت و نیم گذاشته است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 6 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

بعضی وقتا آدم برمی گرده خب! حالا هم من برگشتم به وبلاگ قدیمی ام.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 5 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

*من از دست بلاگفا خسته شدم. فعلا رفتم تو بلاگ اسپات و از این به بعد اینجام
+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/29ساعت 11 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

شنیده ام تئاتر مرگ  ابریشم آتیلا پسیانی کار جالب و خاصی ست. یکشنبه شب می بینمش احتمالن. حتمن راجع بهش می نویسم. عکس ها ش که خیلی جالب بود. هرشب ساعت ۸ توی کارگاه نمایش می ره روی صحنه.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/28ساعت 3 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

*دست ها کشیده ، بدن خمیده به جلو، پاها جفت شده لب استخر. زیر لب، طبق عادت 1،2،3، و بعد شیرجه. آب شکافته می شود. حرکت آهسته می شود. زمان هم. زیر آب آرامش مطلق. هیچ صدایی نه. فقط آرامش. چند دقیقه بعد روی آبی. با دست ها آب را می شکافی و می روی جلو. همیشه آب پناهگاه بوده برایت. ماوایی برای فرار. آب را می شکافی و می روی جلو. دغدغه ی رسیدن نیست. فقط رفتن. صدای تلاقی دست ها با آب.

انتهای آب می نشینی لب استخر. همهمه ی شادی و آب. قطرات شیشه ای آب روی پوست تیره ات. به انگشتان کشیده نگاه می کنی.کاش می توانستی سیگاری دود کنی. انگشتها خم در کف دستها. نگاه می کنی. حالا دیگر خالی ست. هیچ چیزی در برش نگرفته. باید بروی. انگار چیزی انتظارت را می کشد. بدن کشیده ات آماده رفتن. تصمیم ات را گرفته ای. 3،2،1، شیرجه. آب می شکافد، حرکت آهسته، زمان هم. چند دقیقه بعد روی آبی. آهسته برمی گردی به پشت روی آب. پاها آرام و منظم بالا و پایین می شود. چشم ها خیره به سقف. خودت را حس نمی کنی. چه سبک شده ای. سنگینی همیشگی ات را از دست داد ه ای. بدن انگار بدون وزن. تصمیم ات را گرفته ای برای رفتن. چه خوب که بدنت را حس نمی کنی. تنها خودت هستی. یک مفهوم خیره به سقف. بی هیچ واهمه زده ای به آب.

 

 

                                           

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/26ساعت 0 قبل از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

یک چیزی انگار نشسته  توی راه گلوم. نمی تونم نفس بکشم. نه، احساس خفگی نیست. بغض است. یک بغضی که نمی دانم از کجا آمده. یک غم بزرگ شاید. این روزها که مدام هم از تلویزیون صدای گریه و زاری پخش می شود، دلم می خواد بنشینم و یک دل سیر گریه کنم. یک دل سیر به حال خودم و همه. به حال این ...

این روزها زود دلم می شکند. زود ناراحت می شوم. هی به همه چیز گیر می دهم بی خود. هی بهانه می گیرم برای ... . دلم میخواهد بزنم زیر همه چیز. دلم یک سفر تنهایی می خواهد. دلم یک عالمه تنهایی می خواهد. این روزها لوس شده ام خیلی. باید یک فکری بکنم به حال خودم. گریه ام نمی گیرد. همین طور بغض مانده توی گلویم . کافیه بهم بگویند بالای چشمم ابروست.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/21ساعت 7 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

*نه

هیچ وقت از راه نمی رسد. این چیزی که من می خواهم هیچ وقت از راه نمی رسد. این روزی که من به آن فکرمی کنم هیچ وقت نمی آید. آن روزی که من می گویم بهترین روز دنیاست. بهترین و دوست داشتنی ترین. روز آگاهی روز دارایی.

 

 چیزهای زیادی به ذهنم رسید برای روز کودک. اما هیچ کدام را ننوشتم. کار من احساسات نیست. تمام چیزهایی که نوشتم به درد آخر شب می خورد که تنها بخوانم و شاید هم گریه کنم. اما بی فایده است. نباید افسوس خورد که چرا اینقدر بی توجه ایم به نیازها؟ چرا اینقدر دل سنگیم؟ افسوس !

هیچ کدام مان دل سنگ نیستیم. از ناآگاهی است اگر بچه را برای قرانی پول زیر ماشین می کنیم، برای نمایش. از ناآگاهی است اگر بچه را شکنجه می کنیم. اگردرس خواندن اش برایمان مهم نیست. اگر زندگی کردن اش برای مان بی اهمیت. نمی شود برای این آدم ها از حقوق کودک حرف زد. نمی شود گفت حقوق بشر چون می گوید گرسنه ام. باید تلاش کرد برای سیری. باید تلاش کرد برای آگاهی. آگاهی ای که ارزان به دست نمی آید.

 

 برای اطلاع:

امروز و فردا در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران سمیناری برگزار می شود تحت عنوان حقوق کودک. کا رخوبی از آب در آمده است. روز اول اش که خوب بود. تا فردا.

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/16ساعت 5 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

 *حتما همه تون برای یک بار هم که شده این برنامه ی جشن رمضان رو که از شبکه 5 پخش می شه دیدید. همون برنامه ی لوس و ننری که جواد یحیوی و محمود شهریاری مجری اون هستن. توی این برنامه هر شب گزارشی از خانه یک آدم محروم و مستمند نشان می ده. آدم هایی که در فقر مطلق زندگی می کنن. البته فقر یه چیز نسبیه اما دلم خواست اینجا از واژه ی مطلق استفاده کنم. بعد از اینکه چند شب پشت سر هم این برنامه رو دنبال کردم، چیز جالبی به ذهنم رسید که گفتم بد نیست اینجا بنویسم.

تمام آدم های توی این گزارش آدم هایی هستند که اغلب  آدما باهاشون سرکار ندارن، شاید توی خیابون ببینن شون اما هیچ وقت توی خونه هاشون نرفتن  و با افکارشون کم آشنا هستن. چیزی که می خوام الان راجع بهش حرف بزنم اینه که این آدم ها، خیلی از زندگی ای که دارن قانع اند. مدام خدا رو شکر گزارن و این رو تکرار می کنن که ما هر چی داریم از خداست. مطمئنا نمی شه گفت که همه ی این آدم ها مومن سرسخت و خدادوست هستن و این قناعت شون رو از ایمان شون دارن. چون می گن از هر دری که فقر وارد بشه ، ایمون از اون در بیرون می ره. اما چه چیز باعث می شه که این آدم ها اینقدر قانع باشن و کم بخوان. همین که داشته باشن و سیر بشن براشون کافیه. همیشه فکر می کنم چه طور این آدم ها اینقدر صبر دارن و تحمل و زود نمی زنن زیر همه چیز. چرا آمارخودکشی تو ثروتمند ها بیشتر از فقیر هاست. کمتر آدم های فقیر خودکشی می کنن.

امیل دورکیم تو کتاب خود کشی خودش یه تحلیلی میاره که خیلی جالبه و بسیار درست به نظر من. دورکیم می گه فراوانی اقتصادی امیال بشری رو بر می انگیزونه و با خودش خطر بی هنجاری رو به همراه میاره. بی هنجاری یعنی هیچ الگو و هنجاری برای آدم باقی نمونه که ازش پیروی کنه.می گه این فراوانی  ما رو فریب می ده تا باور کنیم که به خودمون وابسته ایم، در حالی که فقر ما رو در برابر خودکشی محافظت می کنه. دورکیم می گه از اونجایی که تحقق امیال انسان بستگی به منابعی داره که در دسترسش قرار داره، بی نوایان، که منابع محدودتری در اختیار دارن، کمتر دچار بی هنجاری می شن." هر چه شخص کمتر داشته باشد، کمتر نیز وسوسه می شود که دامنه ی نیاز هایش را به گونه ای نا محدود گسترش دهد"

آدم های بدبخت حتی از داشتن آرزوهای بزرگ هم محرومن. حتی به ذهنشون نمی رسه بیشتر بخوان. فقر اجازه نمی ده از حد نیازهای اولیه ان بالاتر بری. نیازهای ثانویه برای کشوری مثل ما معنا نداره. یه مسئله ای که همیشه بهش فکر می کنم اینه که ما توی کشورمون چطور از دموکراسی حرف می زنیم. در حالی که فکر نون هنوز از ذهن آدمامون پاک نشده.

من نفهمیدم.....که بالاترین آمار خودکشی رو داره،- به خاطر به قول دورکیم فراوانی اقتصادی – جامعه ی خوبیه یا ما که به خاطر فقر آمار خودکشی پایینی داریم؟ من نفهمیدم بالاخره فقر خوبه یا ثروت؟ خودکشی خوبه یا زندگی ؟  

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/15ساعت 6 بعد از ظهر  توسط وانهاده  |