وانهاده
*چقدر دنيای رمان
قشنگ است نيمه شب
کاش میتوانستم
دستهات را بگيرم
و تو را بنويسم
کاش نقاشی بلد بودم.
نمی دانم این را کجا خواندم.
*کاش می شد با یه جن ارتباط داشته باشم.
کاش می شد با یه جن دوست باشم.
کاش جن ها هم وبلاگ می نوشتند.
راستی توی این وبلاگستان هیچ کس جن نیست؟
راستی هیچ کس یه جن نمی شناسه به من معرفی کنه؟
آخه وقتی با جن ها دوست باشی فواید زیادی دارد.
* به پیر، به پیغمبر، به حرضت عباس،به جدم قسم، به جون امیر حسین، به جون خودم، به هر کی که دوست داری، به هر کی که می پرستی، قسم به قلم، من این جمله رو از خودم در آورده بودم و از وبلاگ قصه های عامه پسند کش نرفتم. به خدا، به امام حسین، به علی، به.....
- ممنونم. واقعا مچکرم. تولد شما هم مبارک.
*یک شعر از عباس معروفی
نمیشود؟
همينجا نشستهام
پشت اين در
از پنجره که نمیآيی؟
از همينجا وارد میشوی
نمیدانم کی
اما روزی از همينجا
میآيی
و من تا همان روز
اينجا مینشينم
همينجا.
چه فرقی میکند
کجا باشم؟
من که جز تو
چيزی نمیبينم.
خيال دستهات
تنم را
از من گرفته است
گفته بودم؟
میبرم تو را
در شهری بزرگ
در ميدانی قشنگ
روی ديوار چين
وسط ميدان سرخ مسکو
...
نه
يک جای با شکوه
روبروی کافهای که روزی
همينگوی شراب نوشيد
يا رستورانی که زولا
پول نداشت غذا بخورد
يا خانهی کافکا
...
میخواهی وسط چهارراهی
در نيويورک
باز عاشقت شوم؟
نمیشود لباسهام را
همينجور که تنم است
بپوشانم به تن تو؟
و لباسهات را
همينجور که تنت است
بپوشم به تنم؟
میشود جوری توی لباسها گير بيفتيم
که برای بيرون آمدن
چارهای جز عشقبازی نباشد؟
نمیشود از هر طرف بچرخم
لبهای تو برابرم باشد؟
میشود از هر طرف بيايی
با چشمهام ببوسمت؟
میچرخم
و باز میچرخم
شايد چشمهات را باز کردی.
شايد حواست نبود
خوابآلود
بوسم کردی باز
باز صورتی میبوسمت
با طعم پرتقالی
تو به هر رنگی خواستی
نفس بکش
...
رنگ خدا خوب است؟
يا رنگ ديگری نوازشت کنم؟
*این اتفاق ها را بدون هیچ اغراقی همان طور که واقع شده، برای تان تعریف می کنم.
اتفاق هایی که حتما خود شما هم هر روز شاهد وقوع آن ها در تهران، این شهر سوررئالیستی، هستید.
قصه هایی که به گمانم فقط مختص این شهر است.
قصه هایی حاکی از نبود تربیت اخلاقی در رفتار اجتماعی، حاکی از بزن برویی، بی مسئولیتی، ریاکاری، دروغ، آن هم اغلب دروغ های بی دلیلو ابلهانه و...
تهران شهری است که همه چیزش غریب است: ساختمان هایش، آدم هایش، رانندگی اش( که اگر خوب برانی حتما تصادف می کنی)، اداراتش ( با نان و پنیر و چای و قند روی پرونده ها!)، هیجان هایش، مشکلاتش، ظاهر مردم اش( سر چراغ قرمز از داخل ماشین مردم را خوب نگاه کنید)، رفتار مردم اش، واکنش های مردمش،میهمانی هایش( ظرف های میوه را در یک مهمانی ده نفره نگاه کنید)، روزنامه هایش، قتل هایش، سمینارها،همایش هاو جشنواره هایش با اسم های عجیب و غریبو مضامین عجیب و غریب تر ( جشنواره ی هندوانه، سمینارماکارونی). در این جا همه چیز به تئاتر پوچی می ماند و هر روز و هر روز می مانی که با این همه" پوچی " چه کنی.
در تهران آدم هر روز به یاد ساموئل بکت و اوژن یونسکو می افتد.
لیلی گلستان.
آخرین شماره ماهنامه هفت( شماره ۳۱)
من دچار توهم شده ام. نمی دانم چه طور ا زدستش رها شوم.
شاید هم ماند. مثل تمام توهمات دیگر زندگی.
شاید نباید این قدر واقع بین بود.
*وقتی که بچه بودم....
نشسته ام پشت میز معلم. روی صندلی سیاهی که روزی نرم و سالم بوده. هنوز معلم نیامده. کلاس پنجم ابتدایی هستم. بچه ها با مانتوهای توسی رنگ پشت نیمکت ها نشسته اند. من مبصر کلاس شده ام. همه آرام نشسته اند. چند نفر ته کلاس حرف می زنند. اما صداشان از کلاس خارج نمی شود. یک دفتر یادداشت جلویم است. با یک خط از وسط به دو بخش تقسیم شده. خوب ها – بد ها. باید لیستی از خوب ها و بدها برای ناظم درست کنم. خیره شدم به کاغذ. نگاه می کنم به تک تک بچه ها. هیچ کس آرام ننشسته به جز چند نفر. مانده ام چه کسی را در کدام گروه قرار دهم. کی خوب است؟کی بد است؟ آن هایی که هم خوبند هم بد، چه؟ اغلب کاغذ خوب ها و بد ها خالی می ماند. امروز اما چه راحت خوب و بد می کنم! چه راحت می توانم لیست را پر کنم از خوب و بد. من یاد گرفته ام. بلد نبودم. یا خوب یا بد. حد میانی نیست. به من یاد داده شد. وقتی که بچه بودم....
خوب ها - بدها
..... ....
*آغاز کسی باش که پایان تو باشد.
*راستی بابای نیوتن از کجا می دونست قراره بچه ش قانون جاذبه رو کشف کنه که اسم بچش رو گذاشت نیوتن؟ می گن اسم رو شخصیت بچه تاثیر می ذاره.
*امروز توی باغ نشسته بودم زیر درخت گلابی. داشتم کتاب می خواندم. هوا خوب بود. یک کمی هم باد می آمد. توی کتاب بودم که نفهمیدم چه طور یک گلابی پرت شد توی سرم. از درخت کنده شده بود. برش داشتم و گازش زدم. کال بود. خواستم قانون جاذبه را کشف کنم، یادم آمد قبلا کشف شده. چه می شود کرد! کمی به نیوتن فکر کردم. بعد ادامه کتاب را خواندم.
سرخ پوستا یه رسمی دارن که وقتی زنشون داره زایمان می کنه، اونا هم همراه زنشون انگار که درد می کشن و از درد خودشون رو به در و دیوار می کوبن. جالب اینجاست که...
یک گوشه پاک و پر نور/ همینگوی/احمد گلشیری

اون وقتا از دور نگات می کردم و دوستت داشتم. چقدر عمق چشمای شیرینت را دوست داشتم. آرزوت می کردم و دوستت داشتم. توی کوچه، توی خونه، توی کلاس، توی دفتر ، همه جا با من بودی.مدام به تو فکر می کردم. این فقط تو بودی که بهش فکر می کردم. یک روز از ته دل آرزوت کردم و یه قطره اشک ریختم. حالا تو پیشم نشستی.عاشقم شدی.. داری حرف می زنی، بلند و آرام. می گی دوستم داری، من فقط دهنت رو می بینم که باز و بسته میشه. فکر کنم راجع به چیز مهمی حرف می زنی، اصلا نمی شنوم. چند وقتی ست که اصلا حوصله ات رو ندارم.
واقعا متاسفم.
* این جمله ها را می نویسم چون از خواندنشان کلی حال کردم.
«محمدرضا باهنر» دبیركل جامعه اسلامی مهندسین در حاشیه برگزاری مراسم بزرگداشت شهیدان رجایی و باهنر در توضیح سخنرانی اخیر خود مبنی بر «افزایش مطالبات مردم در صورت فشار غرب برای تولید سلاح هسته ای» اظهار داشت: «ما در آن سخنرانی گفتیم كه تحمل مردم حدی دارد. آنها رسیدن به فناوری هسته ای را حق خود می دانند و از آن صرف نظر نمی كنند و مسئولین اجرایی نیز مكلف هستند كه نظراتشان را اجرا كنند. ما گفتیم حوصله مردم را سر نبرید. اگر شما به تعاملات غیرمنطقی ادامه دهید ممكن است مردم به خیابان ها بریزند و بگویند بمب می خواهیم آن وقت ما چه بكنیم»
منبع :شرق
شما اگه بعد از اینکه کلی آماده شدید برای یه جشن عروسی و کلی دلتون رو صابون زدید وسه یه عالمه حس خوب، یه دفعه پاتون رو بکنید توی کفش و یه چیزی مثل یه انگور درشت زیر پاتون له بشه، بعد نگاه کنید ببینید یه سوسک سیاه گنده بوده ، چه حسی بهتون دست می ده؟
دیشب موقع خواب به عاطفه گفتم بیا جامون عوض، واسه تنوع. البته فقط جای خواب. اول گفت نه بعد قبول کرد. حالا جای دیدم عوض شده بود. همه چیز یه شکل دیگه بود. اغلب تا خوابمون ببره با هم حرف می زنیم. یک ذره خوابیدم دیدم جام سخته. چند دقیقه بعد یک دفعه ترسیدم. عاطفه گفت چی شده؟ گفتم" انگار یه چیزی از اون جا رد شد! صدای پا شنیدم."
"- برو بابا خیالاتی شدی. "
چند دقیقه بعد گفتم:" عاطفه اون کیه تو آیینه؟ با بی توجهی و خونسر گفت خودتی! "گفتم :" نه نیگاه کن." واقعا یه چیز سیاه که از توی آینه حرکت کرد دیدم.واقعا یه ترس مسخره اومده بود تو دلم. چند دقیقه بعد صدای خارش سر آمد. گفتم:" عاطفه تویی؟" گفت :" اه شورشو در آوردی دیگه" . چند دقیقه بعد خودم مثل بچه آدم بلند شدم رفتم سر جام، عاطفه رو فرستادم سر جاش.
" تو جات ترسناکه. من نمی خوام، پشیمون شدم بیا برو سر جات"
جرات اینو نداشتم چند دقیقه زاویه دیدم رو عوض کنم. من عادت کردم
مرد آنقدر درشت هیکل بود که در پوست خود نمی گنجید. جلوی دوربین نشسته بود و از رشادت هایش حرف می زد. گفت خیلی ها در موقعیت ما بودند اما این سعادت را نداشتند. مثلا همین آقای احمد زاده. مجری شبکه ۵ را می گفت. خیلی ها توی جنگ بودند اما من این را یک سعادت می دانم. ما با خدا معامله کردیم.
در حال نوشتن یک گزارش برای مجله زنان هستم. بیس این گزارش را بحث آموزش پنهان قرار داده ام. یعنی آموزشی که حکومت از طریق مدرسه و نظام آموزشی به ما تحمیل می کند بدون اینکه خود ما متوجه این قضیه شویم. توی این گشت و گذاری که در کتاب ها کردم به موضوع جالبی برخوردم که فکر کردم بد نیست برای شما هم بنویسم.
بعد از جنگ جهانی دوم عناوین درسی در دانشگاه ها برای زنان تغییر کرد. همه چیز زنان را به داخل خانه هدایت می کرد. یکی از جالب ترین تحولات این بود که در برنامه درسی دختران در یک کالج " نظریه و طرز تهیه شش کباب ترک " جایگزین درس " فلسفه کانت" شد.
احمدرضا احمدی