تبليغاتX
وانهاده

وانهاده

 

*من از دست بلاگفا خسته شدم. فعلا رفتم تو بلاگ اسپات و از این به بعد اینجام
+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/29ساعت 11 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

شنیده ام تئاتر مرگ  ابریشم آتیلا پسیانی کار جالب و خاصی ست. یکشنبه شب می بینمش احتمالن. حتمن راجع بهش می نویسم. عکس ها ش که خیلی جالب بود. هرشب ساعت ۸ توی کارگاه نمایش می ره روی صحنه.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/28ساعت 3 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

*دست ها کشیده ، بدن خمیده به جلو، پاها جفت شده لب استخر. زیر لب، طبق عادت 1،2،3، و بعد شیرجه. آب شکافته می شود. حرکت آهسته می شود. زمان هم. زیر آب آرامش مطلق. هیچ صدایی نه. فقط آرامش. چند دقیقه بعد روی آبی. با دست ها آب را می شکافی و می روی جلو. همیشه آب پناهگاه بوده برایت. ماوایی برای فرار. آب را می شکافی و می روی جلو. دغدغه ی رسیدن نیست. فقط رفتن. صدای تلاقی دست ها با آب.

انتهای آب می نشینی لب استخر. همهمه ی شادی و آب. قطرات شیشه ای آب روی پوست تیره ات. به انگشتان کشیده نگاه می کنی.کاش می توانستی سیگاری دود کنی. انگشتها خم در کف دستها. نگاه می کنی. حالا دیگر خالی ست. هیچ چیزی در برش نگرفته. باید بروی. انگار چیزی انتظارت را می کشد. بدن کشیده ات آماده رفتن. تصمیم ات را گرفته ای. 3،2،1، شیرجه. آب می شکافد، حرکت آهسته، زمان هم. چند دقیقه بعد روی آبی. آهسته برمی گردی به پشت روی آب. پاها آرام و منظم بالا و پایین می شود. چشم ها خیره به سقف. خودت را حس نمی کنی. چه سبک شده ای. سنگینی همیشگی ات را از دست داد ه ای. بدن انگار بدون وزن. تصمیم ات را گرفته ای برای رفتن. چه خوب که بدنت را حس نمی کنی. تنها خودت هستی. یک مفهوم خیره به سقف. بی هیچ واهمه زده ای به آب.

 

 

                                           

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/26ساعت 0 قبل از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

یک چیزی انگار نشسته  توی راه گلوم. نمی تونم نفس بکشم. نه، احساس خفگی نیست. بغض است. یک بغضی که نمی دانم از کجا آمده. یک غم بزرگ شاید. این روزها که مدام هم از تلویزیون صدای گریه و زاری پخش می شود، دلم می خواد بنشینم و یک دل سیر گریه کنم. یک دل سیر به حال خودم و همه. به حال این ...

این روزها زود دلم می شکند. زود ناراحت می شوم. هی به همه چیز گیر می دهم بی خود. هی بهانه می گیرم برای ... . دلم میخواهد بزنم زیر همه چیز. دلم یک سفر تنهایی می خواهد. دلم یک عالمه تنهایی می خواهد. این روزها لوس شده ام خیلی. باید یک فکری بکنم به حال خودم. گریه ام نمی گیرد. همین طور بغض مانده توی گلویم . کافیه بهم بگویند بالای چشمم ابروست.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/21ساعت 7 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

*نه

هیچ وقت از راه نمی رسد. این چیزی که من می خواهم هیچ وقت از راه نمی رسد. این روزی که من به آن فکرمی کنم هیچ وقت نمی آید. آن روزی که من می گویم بهترین روز دنیاست. بهترین و دوست داشتنی ترین. روز آگاهی روز دارایی.

 

 چیزهای زیادی به ذهنم رسید برای روز کودک. اما هیچ کدام را ننوشتم. کار من احساسات نیست. تمام چیزهایی که نوشتم به درد آخر شب می خورد که تنها بخوانم و شاید هم گریه کنم. اما بی فایده است. نباید افسوس خورد که چرا اینقدر بی توجه ایم به نیازها؟ چرا اینقدر دل سنگیم؟ افسوس !

هیچ کدام مان دل سنگ نیستیم. از ناآگاهی است اگر بچه را برای قرانی پول زیر ماشین می کنیم، برای نمایش. از ناآگاهی است اگر بچه را شکنجه می کنیم. اگردرس خواندن اش برایمان مهم نیست. اگر زندگی کردن اش برای مان بی اهمیت. نمی شود برای این آدم ها از حقوق کودک حرف زد. نمی شود گفت حقوق بشر چون می گوید گرسنه ام. باید تلاش کرد برای سیری. باید تلاش کرد برای آگاهی. آگاهی ای که ارزان به دست نمی آید.

 

 برای اطلاع:

امروز و فردا در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران سمیناری برگزار می شود تحت عنوان حقوق کودک. کا رخوبی از آب در آمده است. روز اول اش که خوب بود. تا فردا.

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/16ساعت 5 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

 *حتما همه تون برای یک بار هم که شده این برنامه ی جشن رمضان رو که از شبکه 5 پخش می شه دیدید. همون برنامه ی لوس و ننری که جواد یحیوی و محمود شهریاری مجری اون هستن. توی این برنامه هر شب گزارشی از خانه یک آدم محروم و مستمند نشان می ده. آدم هایی که در فقر مطلق زندگی می کنن. البته فقر یه چیز نسبیه اما دلم خواست اینجا از واژه ی مطلق استفاده کنم. بعد از اینکه چند شب پشت سر هم این برنامه رو دنبال کردم، چیز جالبی به ذهنم رسید که گفتم بد نیست اینجا بنویسم.

تمام آدم های توی این گزارش آدم هایی هستند که اغلب  آدما باهاشون سرکار ندارن، شاید توی خیابون ببینن شون اما هیچ وقت توی خونه هاشون نرفتن  و با افکارشون کم آشنا هستن. چیزی که می خوام الان راجع بهش حرف بزنم اینه که این آدم ها، خیلی از زندگی ای که دارن قانع اند. مدام خدا رو شکر گزارن و این رو تکرار می کنن که ما هر چی داریم از خداست. مطمئنا نمی شه گفت که همه ی این آدم ها مومن سرسخت و خدادوست هستن و این قناعت شون رو از ایمان شون دارن. چون می گن از هر دری که فقر وارد بشه ، ایمون از اون در بیرون می ره. اما چه چیز باعث می شه که این آدم ها اینقدر قانع باشن و کم بخوان. همین که داشته باشن و سیر بشن براشون کافیه. همیشه فکر می کنم چه طور این آدم ها اینقدر صبر دارن و تحمل و زود نمی زنن زیر همه چیز. چرا آمارخودکشی تو ثروتمند ها بیشتر از فقیر هاست. کمتر آدم های فقیر خودکشی می کنن.

امیل دورکیم تو کتاب خود کشی خودش یه تحلیلی میاره که خیلی جالبه و بسیار درست به نظر من. دورکیم می گه فراوانی اقتصادی امیال بشری رو بر می انگیزونه و با خودش خطر بی هنجاری رو به همراه میاره. بی هنجاری یعنی هیچ الگو و هنجاری برای آدم باقی نمونه که ازش پیروی کنه.می گه این فراوانی  ما رو فریب می ده تا باور کنیم که به خودمون وابسته ایم، در حالی که فقر ما رو در برابر خودکشی محافظت می کنه. دورکیم می گه از اونجایی که تحقق امیال انسان بستگی به منابعی داره که در دسترسش قرار داره، بی نوایان، که منابع محدودتری در اختیار دارن، کمتر دچار بی هنجاری می شن." هر چه شخص کمتر داشته باشد، کمتر نیز وسوسه می شود که دامنه ی نیاز هایش را به گونه ای نا محدود گسترش دهد"

آدم های بدبخت حتی از داشتن آرزوهای بزرگ هم محرومن. حتی به ذهنشون نمی رسه بیشتر بخوان. فقر اجازه نمی ده از حد نیازهای اولیه ان بالاتر بری. نیازهای ثانویه برای کشوری مثل ما معنا نداره. یه مسئله ای که همیشه بهش فکر می کنم اینه که ما توی کشورمون چطور از دموکراسی حرف می زنیم. در حالی که فکر نون هنوز از ذهن آدمامون پاک نشده.

من نفهمیدم.....که بالاترین آمار خودکشی رو داره،- به خاطر به قول دورکیم فراوانی اقتصادی – جامعه ی خوبیه یا ما که به خاطر فقر آمار خودکشی پایینی داریم؟ من نفهمیدم بالاخره فقر خوبه یا ثروت؟ خودکشی خوبه یا زندگی ؟  

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/15ساعت 6 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

*بدتر از همه اینه که تو تئاتر یه آدمی نشسته باشه جلوت که یه مویی داشته باشه دو برابر قدش و انقدر وزوزی باشه که یک حجم وسیعی رو اشغال کنه و تو مجبور باشی برای دیدن صحنه هی نیم خیز شی. به نظرم باید قبل از ورود به سالن به علاوه ی " لطفن موبایتون رو خاموش کنین" این رو هم اضافه کنن" لطفن با موی اصلاح کرده وارد شوید".

 

امشب تئاتر" ماه در آب" رو دیدم. کار محمد یعقوبی. کار بدی نبود. به دیدنش می ارزید.متن جالبی داشت. و دیالوگ هایی که آدم رو به فکر فرو می برد. اما بیشتر از کار " ایکاروس و ددالوس" که چند وقت پیش دیدم، ازش خوشم نیومد. به نظرم عیبش این بود که هیچ تحرکی توش نبود. یه تصویر زیبا به تصاویر ذهنم اضافه شد.تصویر یه زن و یه مرد که رو به روی هم ایستادن و تا نیمه توی آبن. مرد داره به ماه تو آسمون نگاه می کنه و زن به عکس ماه توی آب. به نظرم فوق العاده بود. این یکی از تابلوهای نقاشی آی سودا، بازیگرنقش اصلیه. آی سودا یعنی ماه در آب. و حتما پشت این اسم و این تفسیر یه افسانه ای خوابیده که من ازش خبر ندارم و توی تئاتر هم حرفی ازش زده نمی شه. مضمون اصلی" ماه در آب "به مسئله ی جالبی اشاره می کرد.  یا حداقل باید بگم برای من جالب بود. اینکه چرا آدم ها باهم ازدواج می کنن؟ از زبون آروین که مرد جوان مجردیه و سالهاست که با زن های زیادی بوده اما با هیچ کدوم ازدواج نکرده، دیالوگ جالبی رو در مورد ازدواج می شنویم.آروین در جواب خواهرش که ازش می پرسه اگه توی رابطه ات با دخترها خیلی راحت بودی – یعنی داشتن روابط جنسی آزاد- هیچ وقت ازدواج می کردی؟ می گه: نه، به نظر من ازدواج اختراع زن هاست. چون اون ها علاقه مند به تک همسری هستن و از این نگرانن که مردشون از زن های دیگه ای خوشش بیاد، ازدواج رو اختراع کردند تااون ها رو پایبند کنن. خواهرش آی سودا در جوابش می گه: ولی به نظر من ازدواج رو مردها اختراع کردن تا مطمئن باشن که بچه ای که به دنیا میارن مال خودشونه.

 

به هر حال چه ازدواج اختراع زن ها باشد چه مردها، من فکرمی کنم خیلی مسئله ی پیچیده ایه. هر بار کلی مسئله ی جدید پیدا می کنم که روابط رو پیچیده تر می کنه. من فکر می کنم هیچ وقت دو تا آدم نمی تونن برای همیشه با هم زندگی کنن. مخصوصن با شیوه ی تفکر و طرز برخورد ما ایرانی ها با این مسئله.  با فرهنگی  که هر چقدرهم که ما مدرن شیم ، باز در ما هست و رسوب کرده. با فرهنگی که معنی عشق و زندگی مشترک دراون یعنی  حس مالکیت طرفین به هم.

 یک دیالوگ جالب دیگه ای هم داشت. اینکه بعضی از آدم ها هیچ وقت نباید ازدواج کنن. به نظرم جمله ی عالی ایه. بعضی از آدم ها هیچ وقت نمی تونن به یک چیز تا آخر عمر پایبند باشن و به نظر من هم  نباید ازدواج کنند.

* دو تکنیک توی این کار وجود داشت که به نظرم خیلی شبیه تکنیک های سینما بود. و کار را جالب کرده بود. یکی پلان های مختلف که با خاموش و روشن شدن نور صحنه ایجاد شده بود. گاهی حتی بدون اینکه صحنه هیچ تغییری داشته باشد و یا بازیگران جایشان را عوض کنند. و یکی گفتگوهای درونی اشخاص بود به این صورت که صدای کسی را که داشت حرف می زد نمی شنیدیم و تنها لب می زد و در عوض صدای کسی را که به ظاهر حرف نمی زد می شنویم.  نه از بلند گو بلکه از زبان خودش. و این تکنیک در کل کار به کار رفته بود.

در این رابطه:

نقد منفی پویان

نوشته ی پرستو

یادداشت حمیدرضا

نقد عطا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/13ساعت 11 قبل از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

*یک سوءال کلی برام ایجاد شده.  آدم باید توی زندگیش چیزهای مقدس داشته باشه یا نه؟

خبر دار شدم یکی از دوستام دیروز مادرش رو از دست داده. نمی دونم چی بگم. طبق عرف می گم: تسلیت می گم محمد جواد.

مادر هم یکی از آن چیزهای مقدس است. که از دست دادنش طاقت فرساست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/13ساعت 11 قبل از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

*بعد از کلی صحبت در مورد آدم های عجیب و غریبی که فکر می کنند نیروهای ویژه ای دارند و یا یک نیروی ویژه ای در اون ها حلول می کنه، م-م ما رو دعوت کرد که امسال بعد از امتحان کنکور- فکر کنم اسفند بشه- همه با هم بریم خونشون تو سنندج، تا این آدم ها رو از نزدیک ببینیم. من عکس آدم هایی رو که لامپ می خورند و یا چاقو می کنند تو یه جایی از بدنشون و بدون خون ریزی بیرون می کشن، دیدم، اما فکر کنم از نزدیک خیلی هیجان انگیز باشه. آرش می گه این که کاری نداره ،خب اگر منم یه ساعت سرم رو بچرخونم ،وقتی بلند شم می تونمچاقو فرو کنم تو تنم و نفهمم . نمی دونم والله!  پس جریان این نیروهای ویژه چی می شه؟!

 

 به یه چیزی دقت کردید؟ اینکه چقدر جدیدن ها اطرافمون آدم هایی رو می بینیم که به این نیروهای ویژه معتقدند. یعنی آدم هایی که همه ی کائنات رو تحت تاثیراین نیروها می بینن. همه ی اتفاق ها رو با این نیروها توجیه می کنند. و خدا رو هم یه نیرو می دونن. این طوری دیگه این سئوال ایجاد نمی شه که خدا چیه و کیه؟ اطرافمون پر از نیروهای مثبت و منفیه، که حتمن حتمن روی ما که گیرنده ی این نیروها و انرژی ها هستیم تاثیر می ذارن. به نظرم همه کسایی که به نظرشون خدا پرستی به اون معنایی که عامه قبول دارن، خیلی املیه، می رن سراغ یه همچین تفکراتی،  یعنی یه مرحله می رن جلو. افکار قدیمی خودشون رو می ریزن دور.اما بایداون افکار رو یه جوری توجیه کرد یا نه؟ توجیه وجود روح، خدا، اون دنیا، و اصلا زندگی. الان این جور آدم ها خیلی زیاد شدن. شاید چون اون افکار قدیمی لو رفته  و دیگه نمی شه پذیرفتشون. دیدین چقدر مسافرت به هند زیاد شده!دیدین تو کتاب فروشی ها چقدر از این کتاب های این طوری زیاد شده! خودمم هم چند تاش رو کادو گرفتم.

 

 به نظر کنت بنیانگذار جامعه شناسی، این مرحله، مرحله ی دوم پیشرفته،کنت می گه: هر یک از ماها در کودکی یک مومن دو آتشه و در بلوغ یک مابعدااطبیعه گرا ی انتقادی و در بزرگسالی یک فیلسوف طبیعی هستیم. به نظرم این سه مرحله که کنت برای ِپیشرفت در نظر می گیره خیلی جالبه. بعضی ها همیشه تو کودکی می مونن، بعضی ها ار بلوغ گذر نمی کنن و بعضی ها به اون مرحله ی سوم می رسن. این رو فکر نکنم دیگه کنت گفته باشه. اما نتیجه همین میشه دیگه.

 

 اما مرحله ی چهارم چی؟!! نمی شه که انسان همین جا بمونه. و حرکت نکنه.حتما هست و من خبر ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/10ساعت 12 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

*- مامان!

- جانم!

- می گم...هر چقدرم خانم آقاها رو از هم جدا کنن دیگه تو خواب که نمی تونن. تو فکرمون!

- چرا مامان می تونن.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/08ساعت 4 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

*بدترین نوع مردن اینه که :

دوستات دعوتت کنن به یه مهمونی. بعد حسابی بهت بدن بخوری. خوش بگذرونی. بعد سر یه شوخی بی مزه و کاملا شهرستانی، دست وپاهات رو ببندن. و تمام ورودی و خروجی های بدنت رو هم مسدود کنن، و تو هم در حالت انفجار شاشی به سر ببری، اون وقت تو رو ببندن به صندلی و برن. و تو اول یکی یکی تمام روده هات از زور فشار پاره بشه و خودت هم صداشون رو بشنوی، و به ترتیب تمام اعضا و جوارح بدنت  پاره و منفجر بشن و در نهایت توبعد از چند ساعت، خیلی راحت بمیری.

خیلی خفت باره، نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/06ساعت 12 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

*چشمات انگار یک چیزی رو می خواد بگه. انگار یک دنیا تجربه پشتش خوابیده. اولین بار که دیدمت فکر کردم تو حتما کلی مطالعات فلسفی داشتی. اصلا چشمات این رو می گفت و حرفات. یه آدم سی و شش ساله چه طور می تونه این همه تجربه کسب کرده باشه؟ واین همه به زندگیش مسلط باشه؟

بعد که فهمیدم سه سال فاحشگی کردی تا خرج خودت و دو تا بچه ت رو در بیاری، جواب سئوال هام رو گرفتم. گفتی حدودن هزار و پونصد تا مرد شماره تلفن ات رو داشتن؟! آها. نه همین طوری می پرسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/04ساعت 9 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

* به یک کارگرساده نیازمندم.

   برای گردگیری خانه ی دلم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/03ساعت 7 بعد از ظهر  توسط وانهاده  | 

 

* همه ی ما کار کردن رو دوست داریم و اغلب هدف مون تو زندگی اینه که یه شغل خوبی برای خودمون دست و پا کنیم. شاید نتونیم خودمون رو بدون کار تصور کنیم و نتونیم فکرکنیم که ما هم یکی  از بیکارهای جامعه باشیم. البته باید بین داشتن یه شغل و داشتن کار فرق بذاریم. همه افراد بیکار(بی شغل) بالاخره کاری برای انجام دادن دارند. حالا ممکنه با اون کار پول در نیارن. از این بحث ها بگذریم. داشتم به آینده جهان فکرمی کردم. خیلی جالبه اگر چند لحظه به این موضوع فکر کنیم. با پیشرفت تکنولوژی و سرعت زیادی که هر چه سریع تر داره اون رو  پیش می بره، می شه روزی رو تصور کرد که روبوت ها به جای ما آدم ها کار کنن. اون وقت تکلیف آدم ها چی می شه؟!با اتفاقاتی که این روزها تو کشورهای  صنعتی  داره  میفته به نظر می رسه یه همچین حرفی خیلی هم غیر معقول نباشه. اون روز دیگه مفاهیمی مثل از خود بیگانگی و .... از بین میره. آدم ها یک عالمه وقت دارن برای زندگی کردن- به جای هر روز صبح سر کار رفتن و شب، خسته برگشتن- آدم ها یک عالمه وقت دارن برای با هم بودن، برای لذت بردن.و البته اون روز همه ثروت مند اند و به پول نیازی نیست. شاید این حرف، امروز خیال خامی باشه اما همه چیز شدنیه. تازه به دنبال این، اتفاق های عجیب و غریب دیگه ای هم میفته که باورنکردنی تره. مثل آدم های نابود نشدنی. اما این هم مشکلات جدیدی رو به وجود میاره حتما. آدم ها در هر حالتی که باشن مشکل زائن.و بدتر از همه اینه که  اون روز هم حتما آدم هایی هستند که می خوان برای ما تصمیم بگیرن. و چه حس بدی!

با این حرف ها یاد داستان س.گ.ل.ل هدایت افتادم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/03ساعت 11 قبل از ظهر  توسط وانهاده  |