وانهاده
دیوان های حافظ٬ سعدی٬ عطار٬ مولانا٬ قرآن٬مفاتیح الجنان و نهج البلاغه و یا کتاب های صادق هدایت٬فروغ فرخزاد٬ شاملو و فریدون مشیری٬ و تازه خیلی بیشتر از اینها کتاب های قورباغه ات را قورت بده و چه کسی پنیر مرا برداشت و کتاب های روان شناسی و کریشنا مورتی و عکس چه گوارا و کتاب هایی در این زمینه٬غرفه های نمایشگاه کتاب رو پر کرده . سال هاست که همین طوره. مدام با خودم فکر می کنم چرا تعداد این کتاب ها اینقدر زیاده؟ مگه ما چند تا دیوان حافظ می خوایم که هر سال همه ی انتشارات چاپ جدیدی می دن بیرون؟ به خدا من که سه چهار سال پیش قورباغه م رو قورت دادم!فکر کنم شما هم همین طور. چرا هنوز این کتاب با تیراژ بالا توی همه ی انتشاراتی ها هست؟ اون وقت کتاب هایی که لازم داریم نیست؟
چطور می شه دو نوع کتاب٬ در دو سطح متفاوت از نظر کیفی به یک اندازه طالب داشته باشد؟ نمی شه گفت دیوان های شاعرای برجسته ی قدیم و معاصر کشورمون با کتاب های چه کسی پنیر مرا… در یک سطح اند که دارند همزمان و به یک نوع ارائه می شن. بیچاره سعدی و مولانا و هدایت و فروغ که همنشین این کتاب ها شده اند! من معنی این سطحی ارائه کردن ها رو می دونم.
این یه ترسه که همیشه می خوام ازش فرار کنم:
اگه یه جایی توی یه کوچه ی تنگ و تاریک یا یه جای پرت٬ یه مردی به من نزدیک بشه٬ من باید چی کار کنم؟
اینجور موقع ها همیشه زبونم لال می شه. درست مثل وقت هایی که تو خواب دلت می خواد جیغ بزنی٬ اما نمی تونی.
بعضی از دوستام می گن از گاز خردل استفاده کن! از این اشک آورها. بعضی ها میگن ما تو کیفمون چاقو داریم. اما من کاری که می کنم همیشه فراره. تا حالا خوش شانس بودم اما بالاخره چی؟

امروز صبح فیلمی از مهوش شیخ الاسلامی دیدم که تو صحنه هایی از اون یه عده از آدم ها دور هم جمع شده بودن و دو تا سگ بد بخت وحشی رو انداخته بودن به جون هم. سگ ها اینقدر با هم می جنگیدن تا کاملن همدیگرو تیکه تیکه و خونین و مالین می کردن.
عصر همین امروز٬ فیلم اعتراض کیمیایی رو دیدم. تا حالا ندیده بودم. بماند که چه فیلمی بود و چه... توی این فیلم هم یک همچین صحنه ای داشت. با این فرق که اینجا در ایران بود و با خروس های جنگی ولی سگها در افغانستان بودن. ایران و افغانستان ندارد٬ همه ی اون آدمها از تیکه تیکه شدن این حیونن ها لذت می بردن. ازدیدن خون و خشونت. حالا ایرانی باشه٬ افغانی باشه یا آمریکایی. نمی تونم تصور کنم که چرا آدم ها از این رفتار خوش شون میاد و استقبال می کنن. مثلن این مسابقه های کشتی کج. یا مسابقه گاوبازی. حالم ازشون بهم می خوره. خیلی چیپ ان.
همیشه از آدم هایی که حیوون ها- گاهی هم آدم ها- رو به جون هم می نداختن و از دعوای اونا لذت می بردن بدم می اومده. بماند که خودمون هم بعضی وقتا همین طوری به جون هم می افتیم.
به نظر من بلوغ جنسی و بلوغ شخصیتی٬ دو عامل مهم و معیار باارزش برای آدم هاییه که تصمیم به ازدواج می گیرن. شاید خیلی ها فکر کنن که بلوغ جنسی یک چیز طبیعیه که برای همه اتفاق می افته. اما اگر کمی عمیق تر به این مسئله نگاه کنیم٬ نه تنها بلوغ شخصیتی به دست آوردنیه٬ بلکه بلوغ جنسی هم دقیقا همون طوره.
متاسفانه توی کشور ما این طور فکر می کنن که همین که دختری به سن 13-14 سالگی و پسری به سن 18-19 سالگی برسه٬ مناسب برای ازدواجه. زهی خیال باطل! آدم توی این سن و سال حتی نمی دونه خودش کیه؟ چه برسه به اینکه بخواد خونواده تشکیل بده! مخصوصن توی ایران و تو جامعه ی ما که آدمها با اولین آدمی که باهاش آشنا می شن و لمس اش می کنن٬ ازدواج می کنن! این روزها خبرهای ازدواج آدم های زیادی رو می شنوم که تو این سن و سال هستن. به نظر من این یعنی یه ازدواج نا بالغ. اکثر والدین با ازدواج بچه هاشون موافق ان. ازدواج کردن برای دخترها٬ یک امتیاز محسوب می شه و هر کسی بتونه امتیازه بیشتری رو کسب کنه – یعنی شوهر پک وپولدارتری رو تور کنه- آدم موفق تری به حساب میاد.
نمی فهمم چرا همه فکر می کنن که ازدواج "زودهنگام" به نفع جامعه ست؟ دانشگاه برنامه ی ازدواج های دانشجویی تشکیل می ده و دولت با وام های خودش حمایت می کنه. مردم هم که از این حمایت ها خوشحال هستند. در حالی که ظاهرا این همه آدم که تو دادگاه ها برای طلاق اقدام می کنن و همیشه ی خدا با هم جنجال دارن٬ همون کسایی ان که زود ازدواج کرده بودن و به بلوغ ذهنی نرسیده بودن.
از اون بدتر اینه که همین آدم های نابالغ خیلی سریع بچه دار هم می شن و مسئول تربیت یک انسان!!!!
ما انقدر همه چیز رو ساده و سهل می گیریم که هیچ وقت پیشرفت نمی کنیم.
پ.ن.1 خانم احمدنیا گفتن می خوان یه چیزی در مورد ازدواج بنویسن. منتظرم تا نظرشون رو بدونم.
پ.ن.2 کتاب دیالکتیک تنهایی متنیه از اکتاویو پاز که خشایار دیهیمی ترجمه کرده. خیلی جدید نیست. مال چند سال پیشه ولی اگه نخوندین پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش. نکات جالبی در مورد عشق داره که فوق العاده س.

1. ساعت روی میز9 را نشان می دهد٬ ساعت روی دیوار 11 را. نمی دانم کدام شان درست اند و کدام نادرست. نشسته ام پشت میز تحریرم. روی میز را پر کرده ام از کاغذ های چک نویس. کتاب های توی کتاب خانه انگار خوابند. نوشتن گزارش ام را شروع کرده ام. باز هم مثل هر شب دارد باران می آید. این روز های بارانی هوای اتاقم را عوض کرده. کاکتوس ام دیگر گل نمی دهد. موهای آشفته ام را محکم روی سرم می بندم. روی کاغذ کوچکی که بغل دستم است نوشته ام: دارم می نویسم مریم. به خاطر تو. باید بنویسم. به خاطر تو.
2. هیچ وقت آرزوی مرگ پدرم را نکردم. شاید چون او هیچ وقت قصد کشتن من را نکرد. اما مریم انگار...بارها این را به من گفته که اگر الان پدرم زنده بود من توی گور بودم. عاشق درس اش است.دانشجو است. مجبور شده برای درس خواندن و آمدن به دانشگاه بجنگد. او جنگ را انتخاب کرده و انگار جنگ هم او را. تعریف اش از زندگی جنگیدن است: باید جنگید تا به دست آورد. ساعت دقیقا 12 است. سعی می کنم به
3. باران آنقدر تند شده است که صدایش نمی گذارد سر جایم بنشینم. از پشت پنجره هیچ چیز پیدا نیست. باران تنهای تنهاست. وحشتناک می بارد. یک لحظه فکر کردم اگر آن شب هم باران نمی آمد حالا مریم سوخته بود و شاید هم مرده. پدرش نفت را ریخته بود رویش و کبریت را کشیده. نمی توانم خودم را جای او تصور کنم. عقربه ساعت 10 را نشان می دهد. هنوز وقت هست.
4. خودش می گوید دوست ندارد برگردد به روستایش. نگاه مردم به او مثل نگاه به یک فاحشه است. آنها نمی توانند تصور کنند مریم تک و تنها در شهر چه کار می کند. اشک های مریم خیلی راحت جاری می شد اما حالا نه. سخت تر شده . امیدوار است. به ساعت که نگاه می کنم 1 بعد از نیمه شب است. نفهمیدم٬ چه زود گذشت!
5. دست هایم از نوشتن خسته شده. کاغذها همین طور روی هم تلنبار. از دست این ساعت ها هم خسته شده ام. یکی 2 است یکی 4. بلند می شوم و هر دو را می کنم 10. من به وقت بیشتری احتیاج دارم به نوشتن. یکی از ساعت ها از جایش تکان نخورده. آن یکی 12 است اما. هیچ وقت این موقع صبح ساعت 12 نبوده. چشم هایم به دو چوب کبریت احتیاج دارد.