وانهاده
این مثال خوبیه برای اثبات این که هیچ چیز واقعی نیست و همه چیز ساخته ی جامعه و قرار دادیه. امروز که داشتم از دل درد می مردم پیش خودم گفتم یعنی درد هم واقعی نیست؟ یعنی من فکر می کنم که درد دارم؟ توی بیمارستان مردی رو دیدم که بهم ثابت شد درد واقعی نیست. یکی از انگشتاش قطع شده بود؛ یکی از دستاشم آش و لاش، تمام صورتش خونین و مالین، اونوقت یه گوشه ای وایساده بود و آروم ناله می کرد؛ در حالی که من وسه یه درد مسخره، همه جا رو گذاشته بودم رو سرم. اون مقاومتش بیشتر نبوده. اون فکر می کرده که درد زیادی نداره. ولی من فکر می کردم که درد خیلی زیادی دارم. یا مثل مردایی که تو جنگ زخمی می شن. تصور من از درد چیه؟! تصور اون چیه؟!