تبليغاتX
وانهاده -

وانهاده

 

یک چیزی انگار نشسته  توی راه گلوم. نمی تونم نفس بکشم. نه، احساس خفگی نیست. بغض است. یک بغضی که نمی دانم از کجا آمده. یک غم بزرگ شاید. این روزها که مدام هم از تلویزیون صدای گریه و زاری پخش می شود، دلم می خواد بنشینم و یک دل سیر گریه کنم. یک دل سیر به حال خودم و همه. به حال این ...

این روزها زود دلم می شکند. زود ناراحت می شوم. هی به همه چیز گیر می دهم بی خود. هی بهانه می گیرم برای ... . دلم میخواهد بزنم زیر همه چیز. دلم یک سفر تنهایی می خواهد. دلم یک عالمه تنهایی می خواهد. این روزها لوس شده ام خیلی. باید یک فکری بکنم به حال خودم. گریه ام نمی گیرد. همین طور بغض مانده توی گلویم . کافیه بهم بگویند بالای چشمم ابروست.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/21ساعت 7 بعد از ظهر  توسط وانهاده  |