وانهاده

1. ساعت روی میز9 را نشان می دهد٬ ساعت روی دیوار 11 را. نمی دانم کدام شان درست اند و کدام نادرست. نشسته ام پشت میز تحریرم. روی میز را پر کرده ام از کاغذ های چک نویس. کتاب های توی کتاب خانه انگار خوابند. نوشتن گزارش ام را شروع کرده ام. باز هم مثل هر شب دارد باران می آید. این روز های بارانی هوای اتاقم را عوض کرده. کاکتوس ام دیگر گل نمی دهد. موهای آشفته ام را محکم روی سرم می بندم. روی کاغذ کوچکی که بغل دستم است نوشته ام: دارم می نویسم مریم. به خاطر تو. باید بنویسم. به خاطر تو.
2. هیچ وقت آرزوی مرگ پدرم را نکردم. شاید چون او هیچ وقت قصد کشتن من را نکرد. اما مریم انگار...بارها این را به من گفته که اگر الان پدرم زنده بود من توی گور بودم. عاشق درس اش است.دانشجو است. مجبور شده برای درس خواندن و آمدن به دانشگاه بجنگد. او جنگ را انتخاب کرده و انگار جنگ هم او را. تعریف اش از زندگی جنگیدن است: باید جنگید تا به دست آورد. ساعت دقیقا 12 است. سعی می کنم به
3. باران آنقدر تند شده است که صدایش نمی گذارد سر جایم بنشینم. از پشت پنجره هیچ چیز پیدا نیست. باران تنهای تنهاست. وحشتناک می بارد. یک لحظه فکر کردم اگر آن شب هم باران نمی آمد حالا مریم سوخته بود و شاید هم مرده. پدرش نفت را ریخته بود رویش و کبریت را کشیده. نمی توانم خودم را جای او تصور کنم. عقربه ساعت 10 را نشان می دهد. هنوز وقت هست.
4. خودش می گوید دوست ندارد برگردد به روستایش. نگاه مردم به او مثل نگاه به یک فاحشه است. آنها نمی توانند تصور کنند مریم تک و تنها در شهر چه کار می کند. اشک های مریم خیلی راحت جاری می شد اما حالا نه. سخت تر شده . امیدوار است. به ساعت که نگاه می کنم 1 بعد از نیمه شب است. نفهمیدم٬ چه زود گذشت!
5. دست هایم از نوشتن خسته شده. کاغذها همین طور روی هم تلنبار. از دست این ساعت ها هم خسته شده ام. یکی 2 است یکی 4. بلند می شوم و هر دو را می کنم 10. من به وقت بیشتری احتیاج دارم به نوشتن. یکی از ساعت ها از جایش تکان نخورده. آن یکی 12 است اما. هیچ وقت این موقع صبح ساعت 12 نبوده. چشم هایم به دو چوب کبریت احتیاج دارد.