تبليغاتX
وانهاده -

وانهاده

 

*

دیشب موقع خواب به عاطفه گفتم بیا جامون عوض، واسه تنوع. البته فقط جای خواب. اول گفت نه بعد قبول کرد. حالا جای دیدم عوض شده بود. همه چیز یه شکل دیگه بود. اغلب تا خوابمون ببره با هم حرف می زنیم. یک ذره خوابیدم دیدم جام سخته. چند دقیقه بعد یک دفعه ترسیدم. عاطفه گفت چی شده؟ گفتم" انگار یه چیزی از اون جا رد شد! صدای پا شنیدم."

  "- برو بابا خیالاتی شدی. "  

چند دقیقه بعد گفتم:" عاطفه اون کیه تو آیینه؟ با بی توجهی و خونسر گفت خودتی! "گفتم :" نه نیگاه کن." واقعا یه چیز سیاه  که از توی آینه حرکت کرد دیدم.واقعا یه ترس مسخره اومده بود تو دلم. چند دقیقه بعد صدای خارش سر آمد. گفتم:" عاطفه تویی؟" گفت :" اه شورشو در آوردی دیگه" . چند دقیقه بعد خودم مثل بچه آدم بلند شدم رفتم سر جام، عاطفه رو فرستادم سر جاش.

" تو جات ترسناکه. من نمی خوام، پشیمون شدم بیا برو سر جات"

جرات اینو نداشتم چند دقیقه زاویه دیدم رو عوض کنم. من عادت کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت 12 بعد از ظهر  توسط وانهاده  |