تبليغاتX
وانهاده -

وانهاده

 

اون وقتا از دور نگات می کردم و دوستت داشتم. چقدر عمق چشمای شیرینت را دوست داشتم. آرزوت می کردم و دوستت داشتم. توی کوچه، توی خونه، توی کلاس، توی دفتر ، همه جا با من بودی.مدام به تو فکر می کردم. این فقط تو بودی که بهش فکر می کردم. یک روز از ته دل آرزوت کردم و یه قطره اشک ریختم. حالا تو پیشم نشستی.عاشقم شدی.. داری حرف می زنی، بلند و آرام. می گی دوستم داری، من فقط دهنت رو می بینم که باز و بسته میشه. فکر کنم راجع به چیز مهمی حرف می زنی، اصلا نمی شنوم. چند وقتی ست که اصلا حوصله ات رو ندارم.

 واقعا متاسفم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/13ساعت 11 بعد از ظهر  توسط وانهاده  |